وشمگیر
وشمگیر
Voshmgir
پسر زیار، دومین امیر سلسلهی آلزیار.
جرجان در قلمرو حکومت او بود و در سال 323ق سلطنت یافت.
وشمگیر دارای یک برادر بزرگتر از خود به نام مرداویج (مؤسس سلسلهی زیاری) و یک خواهر با نام فلانه است. وُشم در زبان گیلکی به معنای بلدرچین است. وجه تسمیهی آن به وشمگیر، به دلیل علاقهی زیاد وی به شکار بلدرچین بود.
در سال 316ق، زمانی که کار مرداویج بالا گرفت، شخصی به نام ابیالجعد را نزد برادرش وشمگیر فرستاد و او را دعوت به همراهی کرد.
وشمگیر پس از شنیدن این پیغام، به مرداویج پیوست و از سوی او به حکومت ری گماشته شد. وشمگیر در زمان مرگ برادر خویش، در ری بود. وی با بیعت لشکر مرداویج، به حکومت ری رسید. «از این پس، پادشاهی آل زیار به وشمگیر و فرزندان وی رسید» و از فرزندان مرداویج، کسی فرمانروایی نیافت.
وشمگیر، ابن وهبان القصبانی را به سمت وزارت خود برگزید و شیرج بن لیلی، لشکری و ابوالقاسم نانجین را برای حفاظت از ناحیهی گرگان و تبرستان به آن جا فرستاد. در سال 323ق، امیرنصر سامانی (امیر بخارا) به ابوعلی چغانی (سپهسالار خراسان) دستور داد تا از راه نیشابور به قصد تسخیر، به گرگان لشکر بکشد. از سوی دیگر، امیر سامانی به ماکان بن کاکی که از سوی سامانیان حکومت کرمان را داشت، امر کرد تا برای تسخیر جرجان به سپاه علی چغانی بپیوندد.
ماکان زودتر به دامغان رسید و با سپاه وشمگیر به فرماندهی ابوالقاسم نانجین، جنگید و شکست خورد. ناچار به همراه سپاه بوعلی به نیشابور برگشت و از سوی سامانیان، حکومت نیشابور به ماکان واگذار شد.
پس از این فتح، سردار سپاه وشمگیر(ابوالقاسم نانجین) در رمضان 324 ق، در میدان بازی چوگان، از اسب بر زمین افتاد و در دم جان سپرد. آنگاه تمام سپاهش که در گرگان بودند، با ابراهیم بن کوشیار بیعت کردند.
این واقعه (مرگ ابوالقاسم نانجین) سبب شد تا ماکان دوباره به فکر تصرف گرگان بیفتد. از سوی دیگر، حسن بن بویه (رکنالدوله) برادر علی (عمادالدوله) از سرداران سپاه ماکان که بنا به مصلحت، با مرداویج سازش کرده بود و به عنوان گروگان در اهواز بود، پس از مرگ وی، نزد برادرش به فارس رفت.
عمادالدوله او را مجهز کرد و با سپاهی به تسخیر اصفهان فرستاد و پس از اصفهان، به قصد فتح همدان، ری، قزوین، قم و کاشان، حرکت و نمایندگان وشمگیر را از این شهر بیرون کرد. وشمگیر که از هر سو خود را در محاصرهی دشمن دید، حکومت گرگان و تبرستان را به ماکان پیشنهاد کرد. ماکان که عمری در انتظار حکومت گرگان بود، پنهانی با وشمگیر متحد شد. بدین ترتیب، گرگان و تبرستان به ماکان واگذار شد.
پس از اینکه وشمگیر، خیالش از سوی گرگان آسوده شد، به مقابلهی آلبویه رفت، زیرا وشمگیر، اصفهان را جزو قلمرو مرداویج میدانست و نمیخواست شاهد استقرار آلبویه در آن جا باشد. از اینرو، لشکری بزرگ از ری به اصفهان برد. در سال 327ق، سپاه وشمگیر، اصفهان را از دست رکنالدوله گرفت. بدین گونه، شهر به دست سپاه زیاری افتاد و خطبه به نام وی خوانده شد. رکنالدوله به سمت اصطخرگریخت و وشمگیر هم به قصد گشودن قلعهی الموت، به آن سو لشکر کشید و آن جا را گرفت.
پس از ایجاد روابط حسنه میان ماکان و وشمگیر به سال 328ق، سامانیان احساس خطر کردند و تصمیم گرفتند ماکان را به علت خیانتش تنبیه کنند. از اینرو، به فرمان امیرنصر، ابوعلی چغانی را برای گوشمالی ماکان به گرگان فرستاد. ماکان نیز خبر آن واقعه را برای وشمگیر نوشت و از او یاری طلبید. وشمگیر هم به اسفاهی دستور داد تا به یاری ماکان برود. وشمگیر، سپاهیانی از گیلی و دیلمی را به یاری آنان فرستاد، اما سپاه هنگامی به جرجان رسید که برای جلوگیری از سقوط جرجان بسیار دیر شده بود، زیرا ابوعلی چغانی، گرگان را محاصره کرده بود و این محاصره هفت ماه طول کشید تا سرانجام ماکان و یارانش خسته شدند. وشمگیر، شیرج بن لیلی را بار دیگر از ری به کمک ماکان فرستاد.
شیرج وقتی به گرگان رسید، قادر به شکست محاصره نبود، تنها توانست بین ابوعلی و ماکان صلح برقرار کند. مذاکرات صلحی که با ابتکار سردارِ وشمگیر صورت گرفت، منجر به آن شد که ابوعلی چغانی به شرط گرفتن گرگان، از دستگیری ماکان منصرف شد و ماکان نیز شهر را ترک کرد و به تبرستان رفت. بدین ترتیب جرجان به تصرف سامانیان درآمد.
زمانی که گرگان در محاصرهی سپهسالار خراسان – ابوعلی محمد بن محتاج سردار سامانی – بود، وشمگیر مجبور شد تا سپاه پیشنهادی را برای یاری ماکان بفرستد. همین امر باعث شد تا رکنالدوله، وقت را مغتنم بشمرد، به اصفهان بتازد و به راحتی آن جا را تصرف و عدهی زیادی از فرماندهان سپاه وشمگیر را اسیر کند. بنابراین، وشمگیر خود را در محاصرهی دو دشمن قوی دید که قصد تصاحب حکومت چندین سالهی آل زیار را داشتند. پس از این قضایا، ابوعلی چغانی و آلبویه (سامانیان و بوییان) علیه وشمگیر متحد شدند. ابوعلی چغانی از گرگان و عمادالدوله از اصفهان به سمت ری حرکت کردند. در این زمان، وشمگیر از ری به دماوند رفت و ماکان را از تبرستان به نزد خود فرا خواند. ماکان هم پسر عموی خویش – حسن فیروزان – را در ساری نشاند و خود برای کمک به وشمگیر، عازم میدان نبرد شد.
در بیست و یکم ربیعالاول 329 ق، دو سپاه وشمگیر و ماکان با سپاه سامانیان و بوییان در محل اسحاقآباد با یکدیگر روبهرو شدند. در جنگی که روی داد و نبرد سختی هم بود، ماکان کشته شد و وشمگیر با بازماندهی سپاه خویش به سمت قلعهی لارجان گریخت و ری به دست سپاه سامانیان افتاد. وشمگیر، پس از ده روز، در بیست و هشتم ربیع الاخر 329 ق، به مصلای آمل رسید. وقتی خبر کشته شدن ماکان به حسن فیروزان دیلمی در ساری رسید، او و قبیلهاش، وشمگیر را مسئول قتل ماکان دانستند. بنابراین، از پذیرفتن وشمگیر امتناع کردند. وشمگیر، شیرج را به جنگ حسن فیروزان فرستاد و او توانست حسن فیروزان را از ساری بیرون کند. حسن فیروزان به استرآباد و شیرج به آمل رفت. آنگاه وشمگیر با لشکر خود به دنبال او به استرآباد رفت. حسن فیروزان خود را به نیشابور رساند و به ابوعلی چغانی پناه برد و او را ترغیب کرد تا گرگان را از تصرف وشمگیر درآورد.
سپاه سامانی به یاری حسن فیروزان به سوی تبرستان حرکت کرد و وشمگیر در ناحیهی وِلَهجوی در نزدیکی ساری با آنان جنگ کرد، اما در میانهی جنگ، خبر درگذشت نصر بن احمد سامانی و روی کار آمدن نوح بن نصر رسید. وشمگیر که تاب مقاومت نداشت، به ناچار تسلیم شد. پس سپهسالار سامانی با وشمگیر صلح کرد و وشمگیر اطاعت سامانیان را پذیرفت و به نام امیرسامانی خطبه خواند و ابنمحتاج (سردار سامانی)، سالار پسر وشمگیر را به عنوان گروگان به دربار خراسان برد، اما حسن فیروزان از این صلح ناراضی بود تا اینکه در میانهی راه بخارا، فرصتی یافت و به ابوعلی بن محتاج حمله کرد تا او را به قتل برساند، اما ابوعلی گریخت و به خراسان برگشت و به نزد نوح بن نصر رفت. حسن فیروزان نیز رخت و بنهی او را غارت کرد و با سالار به گرگان رفت. این واقعه در سال 331ق اتفاق افتاد. حسن فیروزان به گرگان رفت و دامغان و سمنان را نیز تصرف کرد.
وشمگیر نیز فرصت را غنیمت شمرد و بر ری تسلط یافت. حسن فیروزان پس از تسلط بر گرگان، با وشمگیر ارتباط برقرار کرد و پسرش سالار را که نخست گروگان ابوعلی چغانی بود، اما در نیمهی راه به دست او افتاده بود، به همراه فرستادهای به نزد وشمگیر فرستاد و پذیرفت که تحت فرمان پسر مرداویج باشد. وشمگیر با اتحاد او موافقت کرد، اما دربارهی مخالفت با سامانیان چیزی نگفت.
در آخر ماه رمضان 331 ق، رکنالدوله با دیدن ضعف نظامی وشمگیر که محصول جنگهای پیاپی بود، به قصد تصرف ری، درصدد مقابله با وی برآمد و به جنگ او شتافت.
در این میان، دو تن از سرداران قدرتمند وشمگیر با نامهای گورگین بن سررزم و شیر مردی به رکنالدوله پیوستند و همین امر سبب شد تا وشمگیر بترسد و شکست بخورد. پس از این شکست، وشمگیر به تبرستان رفت و ری به دست رکنالدوله افتاد.
رکنالدوله، اموال وشمگیر را از خزانهدار وی که ابوالحسن مامطیری نام داشت، طلب کرد. او را بسیار شکنجه کردند، اما او اموال وشمگیر را به آنان نداد. وقتی وشمگیر به آمل رسید، فرستادهای به نام بنمانبنالحسن را نزد حسن فیروزان فرستاد و خواست تا میجام (زن ماکان) را به او بدهد، اما حسن فیروزان، بنمان بن الحسن را گرفت و به قلعهی جهینه فرستاد و خود به ساری آمد. وشمگیر هم به آنجا رفت و با یکدیگر جنگیدند. در این میان، دو تن از یاران وشمگیر به نامهای محمد بن وهری و اسماعیل بن مردوچین، از سپاه گریختند و به نزد حسن فیروزان رفتند. وشمگیر با خیانت سردارانش دچار هراس شد و به کوهستان، نزد اسپهبد شهریار بن شروین رفت و از آنجا به اتفاق خانوادهاش به بخارا رفت و به دربار سامانیان پناه برد تا از امیر نوح بن نصر و سردار او ابوعلی چغانی طلب یاری کند. با فرار وشمگیر، اسفاهی که جانشین وشمگیر در آمل بود، به قلعهی کُهرود رفت. مردم آمل شورش کردند و مأموران را کشتند. در همین میان، حسن فیروزان، اسفاهی را کشت و اموالش را تصاحب کرد و به قلعهی خود در دیلمان فرستاد. بنابراین حسن فیروزان در تبرستان ماند تا این که نوح بن نصر، منصوربن قراتگین – سپهسالار خراسان– را به سی هزار سوار مجهز کرد و به همراه وشمگیر به تبرستان فرستاد. با رسیدن وشمگیر به گرگان، حسن فیروزان از استرآباد فرار کرد و به آمل رفت و همه پلها و گذرگاهها را خراب کرد. با این حال، وشمگیر، در پی او، از راه مامطیر و تَراجی به ساری رسید. حسن فیروزان، شبانه از آمل گریخت و به دیلمان رفت. وشمگیر تا چالوس رفت، اما چون قراتگین از او مطالبهی مال کرد، به ناچار به آمل برگشت. در آن جا مالی را که قراتگین خواسته بود، بین مردم تقسیم کرد. مردم نیز مبالغی را که جمع شده بود، گرفتند و در نهایت آن را به قراتگین دادند. حسن فیروزان هم در قلعهی خویش ساکن شد و مردم را در ناحیهی دولار ساکن کرد. وشمگیر به آن جا لشکر کشید و اسب خود را به دریا انداخته، به آنها حمله برد. حسن فیروزان از دست او گریخت و به ماناد بن جستان پناه برد و وشمگیر نیز به آمل رفت و در آنجا ماند. سپس حسن فیروزان از آنجا به رویان آمد و به استِندار پناه برد. وشمگیر به جنگ او شتافت، حسن فیروزان به لارجان و از آنجا از راه دماوند به استرآباد رفت و با خانوادهی خویش در قلعهی گَچین ساکن شد. وشمگیر وقتی اوضاع را چنین دید، از آمل به گرگان رفت. پس از این که وشمگیر به آمل رسید، حسن بویه از ری به آمل، سپس به استرآباد آمد و حسن فیروزان از قلعهی گچین به پایین آمده، به او پیوست و با هم به گرگان آمدند و با وشمگیر جنگیدند و او را شکست دادند. وشمگیر نیز به سوی خراسان رفت تا بار دیگر از سامانیان یاری بطلبد.
وشمگیر از نیشابور کسی را به نزد نوح سامانی فرستاد و از او یاری خواست. امیر نوح بن نصر هم چندین هزار مرد را برای او فرستاد. وشمگیر با این سپاه، به گرگان حمله و حسن فیروزان را در آنجا محاصره کرد. لشکر حسن فیروزان نیز با دیدن چنین اوضاعی، همگی به نزد وشمگیر رفتند و خودش هم شبانه فرار کرد و به قلعهی گچین رفت. وشمگیر، گرگان را به تصرف خود درآورد و نمایندگان خود را به نقاط مختلف فرستاد. هنگامی که حسن بویه از برگشتن وشمگیر آگاه شد، با سپاهی مرکب از عرب و عجم به سوی تبرستان رفتند. وشمگیر با دیدن چنین سپاه مجهزی گریخت و به دیلمان رفت.
اما دیلمیان از ترس آلبویه، او را حمایت نکردند و نپذیرفتند. رکنالدوله تا چالوس رفت. پس وشمگیر از دیلمان به ابوطالب الثائر پناه برد. ثائر او را پناه داد. اگر وشمگیر در پناه سید نبود، دیلمیان او را تحویل آلبویه میدادند. سیّد او را تحت حمایت خود در «هوسم» (رودسر كنوني) قرار داد تا این که رکنالدوله از چالوس رفت و به آمل رسید و به مدت یک ماه در آنجا ماند. وقتی خبر درگذشت برادرش عمادالدوله به او رسید، تبرستان را رها کرد و به عراق رفت. وشمگیر نیز به همراه ثائر علوی و مردم گیل و دیلم به آمل آمد و بار دیگر نمایندگان خود را به اطراف فرستاد. مردم نیز به او روی آوردند. وشمگیر، سید ثائر را در آمل نشاند و خود با سپاهش به گرگان رفت، اما در همان زمان، شیرج بن لیلی و وردانشاه با ابوالحسن، برادر ناصر، همدست شدند و کسان ثائر را کشتند. محمدبن وهری که از افراد معتمد ثائر بود، با آنان همدست شد. ثائر علوی که تنها مانده بود، شبانه از آمل بیرون آمد و به دیلمان رفت. وشمگیر همچنان بر تبرستان و گرگان حاکم بود تا این که رکنالدوله پس از مراسم عزاداری برادرش، با سپاهی بزرگ به گرگان آمد. وشمگیر که تاب مقاومت نداشت، گریخت و از راه نسا و ابیورد، به مرو رفت. در مرو، منصوربن قراتگین از سوی نوح سامانی حاکم بود. محمد بن عبدالرزاق طوسی که از سوی ابوعلی حاکم نیشابور بود، با حسن فیروزان و حسن بویه همدست شد و با امیر نوح بن نصر مخالفت کرد. از اینرو، منصور قراتگین و وشمگیر با هم به نیشابور لشکر کشیدند و بر سر محمدبن عبدالرزاق تاختند. وی مغلوب شد و به رکنالدوله پناه برد. منصور هم به نیشابور برگشت و در همان جا به دیار باقی شتافت. آنگاه امیر نوح سامانی، بار دیگر سپهسالاری خراسان را به ابوعلی چغانی سپرد.
از این زمان تا فتح دوم تبرستان (342ق) توسط رکنالدوله، بین آلبویه و آلسامان که به یاری وشمگیر میشتافتند، درگیری بود و همچنان بر سر حکومت گرگان، بین وشمگیر و حسن فیروزان جنگ بود و شهرهای جرجان و ری به سبب اهمیتشان، دست به دست میشد و با وجود میانجیگری امیر سامانی، دو خاندان زیاری و بویه هیچگاه وجود یکدیگر را تحمل نکردند، تا این که ابوعلی چغانی و رکنالدوله مصالحه کردند و قرار شد که رکنالدوله هر ساله دویست هزار دینار به بخارا بفرستد. وشمگیر نیز از ابوعلی چغانی به امیر نوح شکایت کرد و برایش نوشت که اگر ابوعلی چغانی صلح نمیکرد، رکنالدوله را به دست میآوردند. امیر نوح نیز از دست ابوعلی بن محتاج خشمگین شد و او را از سپهسالاری خراسان معزول کرد و ابوسعیدبَکر بن مالک فرغانی را به جای او فرستاد. ابوعلی نیز نیشابور را تصرف کرد و با امیر نوح سر ناسازگاری گذاشت و دیگر نام او را در خطبه ذکر نکرد. در سال 342ق، امیر نوح درگذشت و پسرش عبدالملک بن نوح به جای پدر بر تخت نشست.
در نیشابور نیز ابوعلی چغانی قدرت گرفت و با رکنالدوله در دشمنی با وشمگیر، متعهد شد. به دنبال این دوستی، یکدیگر را در تبرستان ملاقات کردند، اما در همان زمان، ابوعلی چغانی درگذشت و لشکر خراسان که زير نظر او بود، پراکنده شد. رکنالدوله نیز به ری رفت و وشمگیر توانست بار دیگر قدرت بگیرد. در مدت زمانی که رکنالدوله در عراق و ری و وشمگیر در تبرستان بود، بین آن دو همچنان دشمنی برقرار بود و هنگامی که وشمگیر به منصور بن نوح سامانی اظهار دوستی کرد، دشمنی رکنالدوله به وشمگیر بیشتر شد.
امیر منصور هم محمد بن ابراهیم سیمجور دواتی را با سپاه زیادی برای یاری وشمگیر به ری فرستاد. این لشکر در سال 356 حرکت کرد. چون رکنالدوله از این خبر آگاه شد، زن و فرزند را به اصفهان برد و از پسرش عضدالدوله که در فارس بود و برادرزادهاش بختیار که در بغداد بود و نیز از برادرش عزالدوله کمک خواست. بنابراین (به سال 356ق) محمد بن ابراهیم سیمجور با وشمگیر در بیرون گرگان ملاقات کرد.
اول محرم 357ق، وشمگیر خواست تا سوار اسب شود. ستارهشناسی به او گفت بنابر اوضاع کواکب، امروز سواری برای شما مناسب نیست و نباید سوار اسب شوید. وشمگیر در نماز ظهر همان روز برای تماشای اسبان ویژه به طویله رفت و با دیدن اسبی سیاه و زیبا امر کرد تا آن را زین کنند و بر آن سوار شد. وی پس از اندکی اسب سواری، به یاد سخن ستارهشناس افتاد. خواست تا به اردوگاه برگردد، اما گرازی از میان نیزار بیرون آمد و شکم اسب را پاره کرد. وشمگیر از اسب بر زمین افتاد و درگذشت. با مرگ او، لشکر به خراسان بازگشت و حسن دیلمی از گزند او آسوده خاطر شد.
وشمگیر فردی با روحیهای بسیار تند و خشن و رفتار او به دور از هر گونه ادب و درایت بود. «سخت عجمی بود، چنانکه از حمام بیرون آمد، سکنگبین پیش وی بردند. بر سر و روی خود ریخت و پنداشت که گلابست، روز دیگر بر خوان، رطب پیش او آوردند. بخورد و گفت خوش است و چندی از صخن برگرفت و گفت به گیلان برم و آنجا بکارم.» اما «مدتی نگذشت که آن خشونت از او دور شد و احساس رقیق یافت» و زمانی که به قدرت رسید، در تدبیر پاشاهی و رأی صایب، دومی نداشت. بدان گونه که از «هرکس دیگر به سیاست ملک آشناتر گردید.»
خاندان زیاری را جزو امرای شیعی ذکر کردهاند و گفته شده که وشمگیر مسلمان بوده است.
از رویدادهای مهم در دوران حکومت وشمگیر، سرکوبی و کشتار قرمطیان (باطنیان) گرگان بود. قرمطیان در زمان ابوحاتم کینتی، داعیانی برای دعوت به شهرهایی همچون تبرستان و گرگان، آذربایجان و اصفهان فرستاده بودند.
نخست سپهسالار خراسان، ناصرالدوله ابوالحسن سیمجور، دست به کشتار قرمطیان زد. پس وشمگیر با شدت عمل بیشتری به قتل و غارت اموال قرمطیان پرداخت. بنابراین ابوالحسن سیمجور از یک سو و وشمگیر و پسرش قابوس از سوی دیگر، قرمطیان را میکشتند، به گونهای که در زمانی اندک، چنان شد که در ماوراءالنهر و خراسان، یکی از آنها نماند و این قتل عام ضربهی هولناکی بر پیکرهی دعوت اسماعیلی در ماوراءالنهر و خراسان وارد کرد.
وشمگیر معاصر چهار خلیفهی عباسی؛ راضی، متقی، مستکفی و مطیع بوده است. هر چهار خلیفه با وسیله قرار دادن آل سامان و آلبویه، مدت 34 سال وشمگیر را وادار به جنگ کردند و چنانکه گفته شد، بسیاری از سرزمینهای زیر نفوذ خود را در نتیجهی دشمنی با بوییان و سامانیان از دست داد.
حاصل ازدواج وشمگیر با دختر اسپهبد شهریار بن شروین باوندی، سه پسر به نامهای بیستون، قابوس و سَلّار است. سَلّار در زمان حیات وشمگیر در جنگی به سال 353 ق به قتل رسید، اما پس از مرگ وشمگیر، نخست پسر بزرگش، بیستون حکومت را در دست گرفت و تا سال 366 حکومت کرد. با مرگ بیستون، برادرش، شمسالمعالی قابوس بن وشمگیر به حکومت رسید و جرجانیان را به عدل نوید داد.
منابع:
• ابن اسفندیار، بهاءالدین محمدبن حسن. [بیتا]. تاریخ تبرستان: از ابتدای بنیاد تبرستان تا استیلای آل زیار (جلد اول). (تصحیح عباس اقبال آشتیانی و به اهتمام محمد رمضانی). تهران: کتابخانه خاور.
• ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد. (1366). العبر: تاريخ ابنخلدون (جلد 3، چاپ اول). (ترجمه عبدالمحمد آيتي). تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.
• اشپولر، برتولد. (1349). تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی (جلد اول). (ترجمه جواد فلاطوری). تهران: علمی و فرهنگی.
• اقبال آشتیانی، عباس. (1378). تاریخ ایران پس از اسلام: از صدر اسلام تا انقراض قاجاریه و دوره پهلوی (چاپ اول). تهران: نامک.
• پرویز، عباس. (1363). تاریخ دیالمه و غزنویان (چاپ 2). تهران: علمی.
• خواجه نظامالملک، حسنبنعلی. (1380). سیاستنامه (چاپ 10). تهران: امیرکبیر.
• خواندمیر، غیاثالدین بن همام الدین. [بیتا]. حبیبالسیر (جلد 2). تهران: کتابفروشی خیام.
• دهخدا، علیاکبر. (1377). لغتنامه (جلد 15، چاپ 2). دانشگاه تهران.
• عماری، حسین. (1368). آل زیار. در: كاظم موسوی بجنوردی (زیرنظر)، دایرهالمعارف بزرگ اسلامی (جلد 2، چاپ 2). تهران: مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی.
• فرای، ریچارد (گردآورنده). (1389). تاریخ ایران کمبریج: از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقيان (جلد 4، چاپ اول). (ترجمه تیمور قادری). تهران: مهتاب.
• فقیهی، علیاصغر. (1378). تاریخ آلبویه (چاپ اول). تهران: سمت.
• مجمل التواریخ و القصص. (1318). (تصحیح ملکالشعرای بهار و به كوشش محمد رمضانی). تهران: کلاله خاور.
• مرعشی، سید ظهیرالدین. (1355). تاریخ تبرستان و رویان و مازندران. (به کوشش محمدحسین تسبیحی). [بیجا]: مؤسسه مطبوعاتی شرق.
• مسعودی، علی بن حسین. (1346). مروج الذهب و معادن الجواهر (جلد اول). (ترجمه ابوالقاسم پاینده). تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
• مشکور. محمدجواد. (1363). تاریخ ایرانزمین (چاپ 2). تهران: اشراقی.
• مهرآبادی، میترا. (1374). تاریخ سلسلهی زیاری (چاپ اول). تهران: دنیای کتاب.
• میرخواند، محمدبن خاوند شاه. (1380). تاریخ روضه الصفا فی سیره الانبیا و الملوک و الخلفا: از طاهریان تا سلجوقیان (جلد 6، چاپ اول). تهران: اساطیر.
• هندوشاه بن سنجر. (1357). تجاربالسلف: در تواريخ خلفای و وزراي ايشان (چاپ 3). (تصحیح عباس اقبال آشتیانی). تهران: كتابخانه طهوری.