گرگان در دوره مادها
گرگان در دوره ساسانی Gorgan in the Sasanian Dynasty
شناخت گرگان و اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حاکم بر آن در عهد ساسانی، نیازمند آشنایی کلی با تاریخ ایران و گرگان در دوران حکومت اشکانیان است. از آثار به جای مانده از آن دوران، برمیآید که کشور دچار اختلاف خانگی، تحریکات نجبای ملوکالطوایف و جنگهای خارجی بوده و نتیجهی آن، ضعف حکومت پارتیان و حاکم شدن هرج و مرج بر کشور و استقلالخواهی ولایات مختلف بود، به طوری که «در زمان اردوان اشکانی، ایران به دویست و چهل دولت تقسیم میشد.»
گرگان که در قدرتیابی و دوام پانصد سالهی پارتیان، مهمترین نقش را داشت، خود یکی از ارکان ضعف و زوال و در نهایت، سقوط آن شد. شورشهای متعدد گرگان و حتی ایجاد رابطه با روم علیه اشکانیان باعث شد که ایالات دیگر نیز از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی کنند. اگرچه پایان شومی یافت، «بنابه عقیده کاهرستد، گرگان پس از سال 62 میلادی، به دست کوشانیان افتاد و دیگر در قلمرو پارت نبود.» گرگان از جهات مختلف اهمیت ویژهای در تاریخ ایران داشت، از نظر نظامی و سوقالجیشی بر خلاف سایر نقاط فلات ایران که وجود موانع طبیعی مانع از هجوم بیگانگان به داخل این فلات میشد، «دشت گرگان به منزلهی شکافی در زره کوههای ایران محسوب میشد.»
این دشت بدون هیچ مانع طبیعی، گذرگاهی برای هجوم قبایل مختلف بود. «جلگهی بارخیز هورکانیه (گرگان)، مرز بسیار نفوذناپذیری در برابر قبایل صحراگرد مشرق دریای خزر بود.» این منطقه از نظر اقتصادی نیز منافع زیادی داشت. «شهر استرآباد که بطلمیوس از آن به نام کلان شهر هورکانیه یاد میکند، بر سر شاهراه اصلی پارت نهاده بود.» و همین موجب درآمد سرشاری بود که شاهان محلی مجبور به پرداخت آن به حکومت مرکزی بودند. با این همه، گرگان از نظر آب و هوا برای ساکنان مناطق خشک و بیابانی قابل تحمل نبود، چنان که بیهقی مینویسد: «هوای گرگان بد بود و ترسید که به وی آن رسد که به تاش رسید که آنجا گذاشته شد (مُرد).»
پایان کار اشکانیان با وضعی که کشور با آن رو به رو بود، اجتنابناپذیر مینمود، اما قیام و «شورشی که بایستی با برافتادن اشکانیان پایان پذیرد، در پارس درگرفت. این شورشیان چنان که به ما رسید، تا آغاز سدهي سوم میلادی دست نشاندگان اشکانی بودند.» و «ساسان فرمانروای دست نشاندهای بود در پارس که پس از مرگش، کشورش به پسرش اردشیر رسید. اردشیر به سرعت بر وسعت کشور از شمال و مشرق افزود. در حدود 220م، آشکارا سرکشی آغاز کرد. متحدانش اکنون عبارت بودند از مادها و فرمانروای آدیابن و دومیتیان پادشاه کرکوک، بین النهرین را زیر سم ستوران درنوردیدند.»
در این زمان، اردشیر نامهای برای اردوان پنجم نوشت و او را به فرمانبرداری از خود فراخواند: «چون نامه اردشیر به او رسید، سخت خشمگین شد و به فرستادگان اردشیر گفت: این پسر ساسان چوپان، پای بر جای بلند نهاده است و به نامه اش توجهی نکرد و برای اردشیر نوشت: وعده گاه من و تو در آخرین روز ماه مهر در صحرای هرمزدجان.» قبول پیشنهاد یک شاه دستنشانده را زرینکوب چنین تحلیل مینماید: «بدون شک، این که شاه شاهان پیشنهاد یک تن از زیردستان خویش را برای مقابله نهایی با نظر قبول نگریست نه از روی تدبیر شاهانه، بلکه بیشتر از روی غیرت پهلوانی بود» و آن را ناشی از حمیت و تعصب پهلوانی و بدوی خود او میداند. در مورد میعادگاه جنگ، اختلاف نظرهای بسیار است. «دشت هرمزگان حدود بهبهان و به قولی در نواحی گلپایگان روی داد و (اردشیر) توانست اردوان را به قتل برساند و بدین گونه خود را بر تمام قلمرو شاه شاهان فرمانروا بیابد.» اردشیر این پیروزی را در نقش رجب و نقش رستم، با حک کردن تصاویر تاجگذاری خود ماندگار کرده است. «اورهرمزد عصای پادشاهی را به دست چپ گرفته و حلقه سلطنتی را که مزین به نوارهای چیندار است، با دست راست به جانب شاه دراز میکند. شاه، حلقه را با دست راست گرفته و با دست چپ، مراسم احترام را بهجا میآورد ... مردی که کلاهخودی بر سر دارد، زیر پای اسب شاه بر زمین افتاده و احتمال میرود که تصویر اردوان باشد که ظاهراً عریان است، موی سر و ریشش از هم گسسته و سر ماری چند از میان گیسوانش آشکار است.» سرانجام اردشیر با فتوحات خستگیناپذیر خود توانست دوباره کشور را از فرات تا مرو احیا نماید. «وی در زمان حیات خویش، پسرش را در سلطنت خود شریک کرد.» به این ترتیب، شاپور پسر اردشیر نیز به عنوان شاهنشاه در کنار پدر در جنگها شرکت میکرد. در این زمان، اردشیر درصدد تحکیم سرحدات کشور برآمد. بنابراین برخورد با رومیان اجتنابناپذیر بود. امپراطوری روم که در این زمان آمادگی جنگی نداشت، سعی میکرد به طرق مختلف، اردشیر را از فکر تجاوز به قلمرو روم باز دارد، اما اردشیر حاضر به هیچ گونه سازشی نشد و در جنگی که درگرفت، با آن که اردشیر میتوانست شامات را تصرف کند، به دلیل خبری ناگهانی که از جانب شرق و شمال شرق کشور برای وی آورده شد، این خبر آن چنان برای اردشیر گران بود که «در جنگ با (رومیها) با متارکهای متوقف نمود و بدون آن که فیمابین قراردادی در این باب به امضا آید.» گرفتاری عمدهای که اردشیر با آن رو به رو شد، اتحادیهای از مخالفان وی در نواحی شرقی از بازماندگان حکومت اشکانی و دولت کوشانیان بود که گرگان هم جزئی از این دولت مقتدر به شمار میآمد. حکومت کوشانیان در این زمان «شامل تمام قسمت شرق ایران، مغرب هندوستان و افغانستان و ترکستان امروزی بوده است.»
این شاهنشاهی بزرگ که اعضای خانوادهی اردوان را پناه داده بود، قوای خود را در اختیار متحدان گذاشت. اردشیر در برخورد با این اتحادیه، از سیاستهای مختلف استفاده کرد تا بتواند بین آنها تفرقه ایجاد کند و با آن که تا حدی در این زمینه موفق بود، ولی قدرت متحدان بسیار زیاد بود و جنگهای متعددی در این نواحی، که سالهای 237-233م به طول انجامید، با آن که بلعمی آورده است: «همه به طاعت آمدند و رسولی فرستادند»، ولی جنگهای بعدی نشان دهندهی این است که اردشیر تا حدودی توانست موفق شود، ولی آنچه بهنظر میرسد، این است که گرگان در همین روزها، از سیطرهی دولت کوشانیان نجات یافت و به حکومت ساسانیان پیوست. بلعمی در این مورد مینویسد: «اردشیر پادشاهی عراق و خراسان تا لب جیحون و سجستان و گرگان و پارس و کرمان، همه بگرفت و ملوکالطوایف از جهان برداشت.» در کتیبهای که شاپور در سال 262م بر کعبه زرتشت نگاشته، بر سرزمینهایی که فرمانروایی میکند، آورده که گرگان نیز جزو آنهاست. این فتح گرگان باید در زمان فتوحات پدرش، اردشیر حاصل شده باشد. وی در این کتیبه آورده است: «من بر پادشاهیهای زیر فرمانروایی میکنم؛ پارس، پارت، سوزیانا، مسنه، اسورستان، آدیانبه، عربستان، آتورپاتکان، ارمنستان، ایبریا، ماخلونیا، آلبانیا... ماد، گرگان، مرو و هرات... .»
گرگان در اوان قدرتگیری ساسانیان به ایران پیوسته است، چون کرتیر نیز گرگان را در کتیبهی خود در نقش رستم، جزو شهرهایی میشمارد که در آن آیین زرتشت و آتشکده رونق گرفت. کرتیر در سطرهای 35 تا 40 نقش رستم، با افتادگی آورده است: «... در سایه من، بسیاری از آتشها و مغان در سراسر ایرانشهر در مسنه، آتورپاتکان، اسپهان، ری، کرمانیا، سکستال، گرگان ... رونق یافتند.»
طبق روایت، اردشیر با تسلیم تاج و تخت به پسر، کمی پیش از مرگ خویش، «از زندگانی توأم با فعالیت کناره گرفت» و شاپور حکومت را شخصاً به دست گرفت «و تا زمانی که پدرش زنده بود، به احترام او تاجگذاری نکرد و ظاهراً فقط بعد از مرگ پدر یا حتی بعد از پایان اولین جنگی که با روم کرد، فرصت این تشریفات را یافت (244م).»
شاهپور پس از پیروزی در جنگ با رومیها، متوجه شرق کشور شد. جنگهای انجام شده در این مناطق نشان میدهد که گرگان اگرچه در زمان اردشیر جزو متصرفات بود، ولی به زودی سر ناسازگاری گذاشت و شاپور مجبور شد با ساکنین ولایات دریای خزر و اقوام آشوبطلب داخل کشور و ممالک مجاور شمال و مشرق بجنگد. وی در نخستین سالهای سلطنت خود، خوارزمیان و مادها را در جنگ شدیدی مغلوب ساخت و از آنجا به قصد سرکوب گیلها، دیلمیها و اهالی گرگان تاخت. شاپور پس از این فتوحات، در کتیبهاش، خود را با لقب مجلل و تازه «شاهنشاه ایران و انیران» خواند.
علت این که گرگان به سرعت پس از اردشیر، جزو آشوبگران داخلی محسوب شد، باید در تحریکات حکومت شاهنشاهی بزرگ کوشانیان جستجو کرد، اگرچه در زمان اردشیر به آنها گوشمالی داده شد، ولی این حکومت که «به واسطهی تجارت بینالمللی، ثروتمند شده بود»، قدرت و وسعت بسیاری یافته و توانسته بار دیگر سرزمینهای مجاور خود را به تصرف درآورد و این خطر بزرگی برای شاپور بود. از این رو، از آغاز، تلاش خود را متوجه آن منطقه کرد. وی در کتیبهای طولانی که بر دیوارهای آتشگاه نقش رستم حک شده، نخستین پیشرفتهای خود را نقل میکند: «سپاه فاتح او پیشاور، پایتخت زمستانی شاهان کوشان را متصرف شد، درهی سند را اشغال کرد و به سوی شمال راند و از هندوکش عبور کرد، ایالت بلخ را تسخیر نمود، از جیحون گذشت و به سمرقند و تاشکند درآمد. سلسله کوشان که کنیشکای کبیر آن را تأسیس کرده بود، منقرض شد و از این پس، سلسلهای دیگر جایگزین آن گردید که سلطنت ایران را میشناسد و بر مملکتی محدود حکومت میکرد.»
شاپور یکم که از جوانی در کنار پدر بود، به عنوان دومین شاهنشاه ساسانی، «سی و یک سال پادشاهی کرد» و درگذشت. پس از مرگ شاپور، تا زمان دهمین پادشاه این سلسله، مطلب مهمی در رابطه با گرگان وجود ندارد. در زمان پادشاهی شاپور دوم، معروف به «ذوالاکتاف»، کشور از همه طرف تحت فشار قرار گرفت. او نخست اعراب بحرین را که موجبات ناامنی و غارت در ایران را پیش آورده بودند، سرکوب کرد، سپس متوجه شرق و شمال شرق شد، زیرا بدون اطمینان از این مناطق، جنگ با دولت قدرتمند روم در غرب مشکل بود. در فاصلهی بین حکومت شاپور یکم تا شاپور دوم، قدرت شاهان ساسانی رو به افول گذاشته و دورهی فترتی پیش آمد که دولت کوچک کوشان از آن استفاده کرد و قدرتی به هم رساند و حتی برخی از سرزمینهای مجاور را هم تصرف کرد و بر قدرت خود افزود. «شاهپور عملیاتی ضد کوشانیان آغاز کرد. این بار شاهنشاهی اخیر در هم شکست و سرزمین کوشانیان به عنوان ایالتی جدید به ایران منضم شد و از این پس، حاکم آن از میان شاهزادگان ساسانی انتخاب میشد که مقر او بلخ بود.»
شاپور پس از شکست دشمنان در شرق، متوجه روم شد و سه بار به محاصرهی نَصِیْبَين پرداخت که بار سوم نزدیک بود که شهر سقوط کند که باز خبر هجوم اقوام بیابانگرد در ولایات شرقی ایران به شاپور رسید. «شاپور ناچار شد اعمال جنگی بینالنهرین را متوقف سازد و متارکهی موقتی را که رومیها هم طالب آن بودند، امضاء کند. این واقعه عبارت از هجوم قبایل خیونی بود که از جانب شمال شرقی به سرحدهای ایران نزدیک شده بودند.» شاپور برای حل این مشکل، نزدیک هفت سال در آن نواحی ماند، «سرانجام با جنگ و با مذاکره، هر طور بود با مهاجمان قرار گذاشت در اراضی کوشان به عنوان «متحد» ایران مستقر گردند و در مقابل، متعهد شدند تا در جنگ با روم به شاپور کمک نمایند.» به این ترتیب، شاپور موفق شد آرامش و امنیت را به شمال شرقی ایران که گرگان هم جزو آن بود، بازگرداند و با کمک متحدان جدید، به جنگ رومیها رفت و موفق شد تمام ولایاتی که قبل از او از ایران به تصرف آنها در آمده بود، بازگرداند. در سال 379م «چون شاپور هفتاد و دو ساله شد، مرگش فرا رسید.» بعد از شاپور دوم، نام گرگان در زمان یزدگرد اول، چهاردهمین پادشاه ساسانی، مطرح میشود. «در روایات ایرانی، این شاه را گناهکار (بزهکار) نامیدهاند، ولیکن مورخین خارجه میگویند شاهی بود با حسیات خوب و جوانمرد.» عمده ناخرسندی از وی به سبب تسامحی بود که نسبت به مسیحیان داشت. زرینکوب مینویسد: «موبدان وی را بزهکار (گنهکار) خواندند، معهذا پروکوپیوس، یک مورخ رومی این اعصار، در تصویری که از احوال وی عرضه میکند، وی را یک پادشاه لایق و ممتاز نشان میدهد.»
در زمان او، گرفتاریهایی از طرف خیونیها و کیدارها برای ولایات شرق و شمال شرق ایران پیش آمد که وی ناچار به این مناطق رفت و به احتمال زیاد، موفق به نوعی تفاهم با آنها شد، چون در غیر این صورت، جنگ اجتنابناپذیر میشد، ولی مسألهای پیش نیامد و امنیت و آرامش در این حدود محفوظ ماند. وی پس از آنکه بیست و یک سال و نیم پادشاهی کرد، در همانجا درگذشت. در تأیید این مطلب، زرینکوب آورده: «مرگ مشکوک او نیز که میگویند در اثر لگد زدن یک اسب وحشی ... در شکارگاهی واقع در نزدیکی چشمهی ساو (= سو، در طوس) یا در گرگان روی داده است ... ظاهراً بزرگان، اقامت او را در محلی دور مغتنم شمرده باشند و خود را از شر او رهانیده باشند.» پس از مرگ او، بهرام (فرزندش) که برای تربیت نزد نعمان ملک حیره که یک حکومت دست نشاندهی ایران بود، فرستاده شده بود، حکومت را در دست گرفت. وی که در بادیه پرورش یافته بود، انواع بازیها را دوست داشت و به عیش و عشرت علاقهمند بود و به کارهای مملکتی نیز به موقع میرسید. سیاست و شجاعتی در جنگ با ترکان به کار برد که «هیچ پادشاه ساسانی از وجاهت ملی مانند بهرام پنجم برخوردار نگردیده است.» در مورد حمله ترکان آمده است: «پس چون سر هفت سال ببود، مَلِک ترک که نام او خاقان بود، بیامد با دویست و پنجاه هزار مرد از سپاه ترک، به حد عجم اندر آمد و ویرانی بسیار کرد.» عبدالله رازی در مورد اقوام مهاجم آورده است: «مورخین شرقی روایت کنند که در زمان بهرام، هیاطله یاهونهای سفید که رومیان «هفتالیت» نامند، از جیحون گذشته و با لشکر زیادی، بهترین ایالات شرقی ایران را مورد تاخت و تاز قرار دادند.» پیرنیا، اقوام مهاجم را هیاطله میداند، ولی محل هجوم آنها را در ایالات شمال شرقی ایران و باختر میداند.» دینوری، در مورد شیوهای که بهرام گور برای مقابله با هجوم این اقوام به کار برد، مینویسد: «بهرام شبها حرکت میکرد و روزها خود را پنهان میساخت. بهرام راه مازندران پیش گرفت و از کنار دریا گذشت و خود را به گرگان رساند ... و خود را به یک منزلی خاقان رساند و شبانه با سیصد مرد که همراه او بودند، شبیخون کرد بر خاقان و بهرام، خاقان را به دست خویش بگرفت و بکشت و سپاه خاقان هزیمت شدند.» بهرام که به شکار گور علاقه وافری داشت، بعد از بیست و سه سال پادشاهی، در سال 438م «گفتهاند که وی در پی گوری میتاخت، در چاه یا مردابی ناپدید شد.»
پس از بهرام گور، پادشاهی که در گرگان اثر گذارد و دارای نقش بوده، فیروز پسر یزدگرد، هجدهمین پادشاه ساسانی بود که «در سال 459 میلادی به تخت نشست.» از اتفاقات اوایل عهد سلطنت او، هجوم کیداریها از قبایل خیون بود که وی آنها را مغلوب کرد، اما مشکل عمدهای که سلطنت پیروز را «تا حدی آکنده از هرج و مرج کرد، خشکسالی هفت سالهای بود که منتهی به قحطی طولانی شد. که «دوران فرمانروایی او را نزد عامه به شدت منفور نمود.» با آن که وی برای مقابله با این قحطی، قسمتی از خراج را بخشید و حتی بین مردم غله توزیع کرد، «بعد از خلاصی از گرفتاریهای اولیه، عازم نواحی شرقی ایران شد تا با هیاطله که پادشاه آنها را خوشنواز مینامیدهاند»، بجنگد. در مورد اين جنگ، روایات مختلفی آمده که نتیجهی همه آنها، شکست و کشته شدن فیروز است. پیرنیا در این مورد مینویسد: «حقیقت امر باید این طور باشد که فیروز از گرگان حمله به هیاطله کرده و موفق نشده، بعد خواسته عقبنشینی کند، در بیابان بیآب و علف ترکمنستان امروز، راه را گم کرده (یا مخصوصاً بدان جا او را کشانیدهاند)، وارد دره شده، در آنجا محصور گردیده، بعد جنگ کرده و کشته شده است.»
مهمترین اقدام فیروز قبل از جنگ و کشته شدن، دستور ساختن دیوار عظیمی برای جلوگیری از هجوم اقوام مهاجم بیابانگرد به گرگان بود که به سد سکندر معروف است. پس از مرگ فیروز تا به سلطنت رسیدن خسرو انوشیروان که از سال 531 تا 597 م در ایران سلطنت کرد، نامی از گرگان در منابع نیست. در زمان خسرو اول، گرگان دچار هجوم قبایل صحراگرد هیاطله، خزرها و ترکها شد. ابنخلدون مینویسد: «در دریای طبرستان، در ناحیه خاور، قطعهای بیرون از آب باقی میماند که از چادرگاههای گروهی از ترکان موسوم به غز به شمار میرود و این طایفه را خزر نیز مینامند.»
انوشیروان علاوه بر شکست رومیان، متوجه شرق و شمال شرق کشور شد و برای جنگ با قبایل صحراگردی که به ایران آمده و به تجاوز و غارت و قتل مردم پرداخته بودند، عازم گرگان شد. «برضد هونهای سفید یا هیاطله قشونکشی نمود و برای اطمینان از پیشرفت خود، قبلاً با ترکها اتحادی برضد آنها منعقد کرد. از کیفیات این جنگها اطلاعات مفصلی در دست نیست، همین قدر معلوم است که انوشیروان، جنگ را به مملکت آنها برد و در حین جنگ، پادشاه هیاطله کشته شد و این مملکت مابین ایران و خاقان ترکها تقسیم گردید.»
پس از شکست هیاطله و از بین بردن آنها، گرگان مورد هجوم خزرها قرار گرفت. انوشیروان که خاطرش از هیاطله آسوده شده بود، به جنگ با خزرها پرداخت. چون این قوم نیز به حدود ایران حمله و به قتل و غارت میپرداختند، «برای ترس و رعب آنها، به طوری که مینویسند انوشیروان هزارها نفر از این مردمان وحشی را کشت و مملکت آنها را غارت کرد.»
ترکانی که در سرکوب هیاطله به انوشیروان کمک کرده بودند، این بار خود آمادهی حمله به ایران شدند. «پادشاه ترکان، «سنجبوخاقان» مردم کشور را جمع و آماده ساخت و به سوی خراسان آمد ... چون این خبر به انوشیروان رسید، پسرش هرمز را ... برای جنگ با خاقان ترک گسیل داشت. او حرکت کرد و چون نزدیک خاقان رسید، خاقان سرزمینها و شهرهایی را که تصرف کرده بود، تخلیه کرد و به کشور خود بازگشت. انوشیروان هم به پسرش هرمز نامه نوشت و به او دستور بازگشت داد.» از اقدامات مهم انوشیروان برای جلوگیری از حمله اقوام وحشی به سرحدات کشور، مستقر کردن قبایلی برای دفاع از مرزها در آن مناطق و همچنین ساخت استحکاماتی در سرحدات گرگان بود. انوشیروان علاوه بر دیواری که بنای آن را یزدگرد گذاشته بود، دژهای استوار و بندهای زیادی مانند سد دربند و دژهای گرگان و اترک را برای جلوگیری از تاخت و تاز آنها ساخت. وی علاوه بر شکست رومیها، به مردم یمن که از او کمک خواسته بودند، با فرستادن وهرز دیلمی (وَهریز) و عدهای همراه او، توانست حکومت بازماندگان ابرهه را که از حبشه به یمن آمده بودند، کوتاه کند و یمن جزو مستعمرات ایران شد. «یوستین دوم که از 565 میلادی به جای خال خویش ژوستی نیال، امپراطور روم شده بود، اقدام خسرو را در راندن حبشیها از یمن همچون تجاوزی به حریم نفوذ بیزانس تلقی میکرد.»، ولی یمن تا فتوحات مسلمین، در دست ایرانیان ماند.
انوشیروان پس از سلطنتی نزدیک به نیم قرن، از دنیا رفت. در سال 579، با مرگ خسرو، آخرین تجسم وحدت بین کیاست و قدرت در تاریخ خاندان ساسانی پایان یافت، زیرا پس از او، پادشاه لایقی که بتواند قدرتی که انوشیروان برای ساسانیان به ارمغان آورده بود، حفظ کند، به حکومت نرسید. گرگان تا پایان حکومت ساسانیان، بعد از شکستهایی که انوشیروان بر هیاطله، خزرها و ترکها وارد کرده بود، آسایش و امنیت داشت و با آن که در اواخر حکومت این خاندان، کشمکشهای خانوادگی و دخالتهای نجبا، پادشاهی را بازیچهی دست عدهای کرده بود، ولی یزدگرد سوم بعد از به سلطنت رسیدن، توانست تا اندازهای به حکومت ساسانی سروسامان بدهد که در این هنگام، حملهی مسلمانان عرب به ایران در جنگهای مهم قادسیه، جلون و در نهایت جنگ نهاوند که یزدگرد سوم «از مردم یاری خواست، مردم قومس و مازندران و گرگان و دماوند و ری و اصفهان و همدان و ماهان در لشگرهای گران پیش او گردآمدند» و خود او نیز در آن جنگ حضور داشت، اما بعد از اینکه احساس کرد شکست بر لشکر او وارد میشود، از صحنهی جنگ فرار کرد و فتح بزرگی برای مسلمانان به ارمغان آورد که مسلمین به آن لقب «فتح الفتوح» دادند، شکستی که طومار حکومت سلسله ساسانیان را در هم پیچید. «پس از جنگ نهاوند، یزدگرد فرار کرد و مدافعهی شهرها به عهده ساکنین آنها محول شد.»
با آن که یزدگرد از سوی مردم شمال کشور دعوت شد که به آن مناطق برود تا در سایهی جنگهای انبوه و موانع طبیعی بسیار، از او دفاع کنند، اما او توجه نکرد و به امید کمک ترکان و دولت چین، عازم شرق کشور شد. وی نخست به «اصفهان و از آنجا به کرمان و بعد به بلخ رفت و پس از آن، سفیری به دربار چین فرستاد، از فعفور کمک طلبیدند. دولت چین به واسطهی دوری از ایران، از انجام تقاضای او امتناع ورزید.»
«یزدگرد سپس با خاقان ترکها مذاکره کرد که در ابتدا راضی شد به یزدگرد کمک کند، ولی بعد به واسطه نارضایتی از رفتار او، امتناع کرد.»
«یزدگرد که در پناه ماهوی سوری، از خاندان سورن مرزبان مرو و همچنین نیزک سرکردهی طوایف طخار بود، موفق شد خود را از توطئهای که همراهانش علیه او توسط این دو تن ترتیب داده بودند، نجات دهد، اما در همان حال تواری و فرار، در بیرون شهر، در حالی که سپاه ماهوی و نیزک همه جا به دنبالش میگشتند، در یک آسیاب دور افتاده به دست آسیابانی که او را نمیشناخت، اما طمع در لباس فاخرش کرده بود، کشته شد. 13ق/ 651م»
با مرگ او، حکومت ساسانیان به عنوان آخرین حکومت ایران قبل از اسلام به پایان رسید. طبری مینویسد: «سویدبن مقرن که در بسطام اردو زد و به پادشاه گرگان، مرزبان صول، نامه نوشت، پس از آن آهنگ وی کرد. مرزبان صول به او نامه نوشت و خواهان صلح شد که جزیه دهد و جنگ گرگان را عهده کند. اگر مغلوب شد، کمکش کنند که پذیرفته شد.»
ابناثیر در مورد عهدنامه سوید و مرزبان صول مینویسد: «سوید رهسپار گرگان شد و در آنجا در بسطام لشکرگاه زد و برای پادشاه گرگان، مرزبان صول نامه نوشت. با او بر پایه واگذاری گرگان و پرداخت گزیت و پدافند از این شارستان آشتی کرد. او خواستار شد که اگر دشمنان بر وی تازند، سوید او را یاری کند و سوید خواستههای وی را پذیرفت، پیش از آن که به درون گرگان رود، مرزبان صول به دیدار او رفت و او را پذیره شد. سوید همراه او به درون شهر شد و در آنجا لشکرگاه زد... میگویند گشودن آن به سال 18 هجری/ 639 میلادی یا سال 30 هجری/ 650 میلادی به روزگار عثمان بن عفان بود.» به این ترتیب، گرگان پس از پشت سر گذاشتن فراز و نشیبهای بسیار در طول تاریخ ایران قبل از اسلام، از زمان مادها تا هخامنشیان، سلوکیان، پارتیان و ساسانیان، سرانجام به دست مسلمانان عرب فتح شد و دورهی جدیدی از تاریخ خود را آغاز کرد.
منابع:
• ابناثیر، عزالدين. (1370). الکامل (جلد 4). (ترجمه محمدحسین روحانی). تهران: اساطیر.
• بلعمی، ابوعلی. (1380). تاریخ بلعمی. (تصحیح و تحشیه محمد روشن). تهران: سروش.
• بیهقی، ابوالفضل، (1370). تاریخ بیهقی. (به اهتمام غنی و فیاضی). تهران: خواجو.
• پیرنیا، حسن. (1375). تاریخ ایران باستان. تهران: دنیای کتاب.
• دینوری، ابوحنیفه احمدبن داود. (1364). اخبار الطوال. (ترجمه محمود مهدوی دامغانی). تهران: نی.
• زرینکوب، عبدالحسین. (1380). تاریخ مردم ایران. تهران: امیرکبیر.
• طبری، محمدبن جریر. (1362). تاریخ طبری (تاریخ الرسل و الملوک) (جلد 5). (ترجمه ابوالقاسم پاینده). تهران: اساطیر.
• عبدالرحمن بن خلدون. (1362). مقدمه ابن خلدون (جلد اول). (ترجمه محمد پروین گنابادی). تهران: علمی و فرهنگی.
• عبدالله رازی. (1375). تاریخ کامل ایران. تهران: اقبال.
• کالج، مالکوم. (1357). اشكانيان (پارتيان). (ترجمه مسعود رجبنیا). تهران: سحر.
• کریستين سن، آرتور. (1387). ایران در زمان ساسانیان. (ترجمه رشید یاسمی). تهران: سمیر- دبیر.
• گیرشمن، رومن. (1366). ایران از آغاز تا اسلام. (ترجمه محمد معین). تهران: علمی و فرهنگی.
• مشکور، محمدجواد. (1374). تاریخ سیاسی و اجتماعی اشکانیان. تهران: دنیای کتاب.
• یارشاطر، احسان. (1377). تاریخ ایران (جلد 3). (ترجمه حسن انوشه). تهران: امیرکبیر.