گرگان در دوره اشكانی
گرگان در دوره اشكانی
Gorgan in the Arsacid Empire
سرزمين گرگان از جمله نواحي است كه توجه نخستين فرمانروايان پارتي را به سوي خود جلب كرد و در رديف اول پايتختهاي اين سلسله قرار گرفت، اگرچه توجه به گرگان از روزگار هخامنشيان و قبل از آن، مد نظر حاكمان ايران بوده است و «گرگان جزو ساتراپ نشينهاي عليا بوده كه اقامتگاه حكومتي بود. شهر (زوركَرَت) داراي قلاع و استحكامات دفاعي بود كه اقامتگاه محل پرورش شاهزادگان هخامنشي براي آماده شدن شاهي بوده است» و به همين دليل، اين منطقه از نظر سياسي داراي امتيازات ويژهاي بوده است كه «اين امتيازات را يكي از دهقانان گرگاني، هنگامي كه به تقاضاي آنيتوخوس سوم، رئيس جوامع گرگان، با او از امتيازهاي جامعه خودشان (در دوراني كه پارسها ارباب آسيا بودهاند) سخن رانده است و يك «بايگان خاطرهنويس» شاهي نيز در اين گفتگو حضور داشته است، پوليپ در نوشتهاي كه اينك از ميان رفته است، اثري از اين خاطره را يافته است.» به هر صورت، محتواي اين جملات بيانگر دو مطلب است: گرگان توسط دهقانان اداره ميشد، كه دهقانان در واقع اربابان مالكين و صاحبان اراضي وسيع بودهاند و جامعه گرگان زير نظر اين دهقانان به جوامع مختلف تقسيم شده و هر جمعي زيرنظر رئيس خود كه دهقان گفته ميشد، اداره ميشد و اين رؤساي جوامع در دورهي هخامنشيان داراي امتيازاتي بودهاند كه از دست دادن آن، موجب شورشهايي شد كه در عهد اشكانيان به اوج خود رسيد و بيانگر عمق امتيازات از دست رفته بود. «به جاي حاكمان محلي، شاهزادگان اشكاني و يا شاخههاي فرعي آن سلاله اداره ميشد و اين نتيجهي سنن و آداب و رسوم عشيرتي پرنيان بود كه در سازمان دولتي شاهنشاهي پارت، اثر خويش را باقي گذاشته بود و قدرت شاهي به خاندان ارشاكيان (اشكانيان) تعلق داشت.»
اين اربابان جديد كه جاي دهقانان (رؤساي) پيشين را در گرگان گرفتند، احتمالاً زمينها و املاك متعلق به آنها را نيز براي تأمين درآمد مصادره كردند. اما در منابع، از دهقانان ايراني در سرزمين گرگان اطلاعي در دست نداريم، جز در كتيبههاي آشوري كه آن هم در حد بسيار اندك است.
در يكي از اين سنگنبشتهها، «نام سه تن از سران را به همراه شهرهايشان نام برده است كه با توجه به شرحي كه نگارندهي كتيبه آورده است و بنا به عقيدهي بسياري از مورخان، با توجه به اين كه اين شهرها در كنار كوه بيكني (دماوند) واقع بوده و داراي احشام بسيار، از جمله محل پرورش اسب بوده است، حدس آنها بر اين است كه اين شهرها، شهرهاي گرگان و اسرا نام برده شده، رؤساي اين شهرها بودهاند.»
بر اساس نظرات مختلف مورخين، ادارهي گرگان در زمان هخامنشيان و اسكندر، به دست حاكمان گرگان بود و تا پايان حاكميت سلوكيان، استقلال خود را حفظ كرده است. در اين مورد، غلامحسين مصاحب مينويسد: «در دوران فرمانروايي سلوكيان، گرگان ايالت جداگانهاي به شمار ميرفت»، ولي پارتيها، سازمان سياسي را بر هم زدند و امتيازاتي كه از زمان پارسيان داشتند و اسكندر و جانشينان او (سلوكيان) در ايران آن را ادامه دادند، در زمان شاهنشاهي پارتيان از بين رفت، اگرچه در اوايل، به علت عدم آشنايي اشكانيان با نظام ادارهي سياسي، به هر سرزمين كه وارد ميشدند، بدون هيچ تغيير و تحولي، فقط اطاعت حاكمان آن را ميخواستند، اما در ادامهي حكومت، تغييرات اساسي براي اداره و تسلط بر ايالات اعمال كردند، به اين صورت كه ايالات «(ساتراپها) به تقسيمات و اجزاي كوچكتر جهت آسانتر اداره كردن آنها و جهت حفظ امنيت مناطق و دريافت حقوق و عايدات دولتي مانند ماليات و امثال آنها و نيز داشتن آمار نفوس جهت تأمين نيروي انساني به هنگام بروز جنگ و ساير مسائل، تقسيم شدند و واحدهاي كوچكتري را به وجود آوردند، چنان كه گرگان را به پنج قسمت جداگانه تقسيم نمودند.»
براساس گفتار نويسندگان بعدي، اين روند تا آنجا پيش رفت كه «آب پيان، مورخ سده دوم ميلادي، از هفتاد و دو ساتراپ سخن گفته است. اين شمار تا زمان ساسانيان در عصر زمامداري اردشير بابكان، بنيانگذار آن سلسله، بر اساس كارنامهي اين پادشاه در پايان كار اشكانيان به دويست و چهل افزايش يافته بود» و گرگان نيز از اين امر مستثنا نبود.
در مورد اين كه «گرگان به پنج قسمت جداگانه تقسيم گرديد و از چه كساني تابعيت مينمودند، اطلاعي در دست نيست، زيرا مشرق ايران در زمان پارتيان از برخورد با يونانيان و روميان كه نوشتههايي براي ما گذاشتند، دور بود و به همين جهت چندان آگاهي دربارهي آن بخشها نداريم.»
«گرگان يكي از چند سرزميني بود كه بدنهي اصلي كشور پارت را تشكيل ميداد» كه «از لحاظ سياسي، سلطنتي بودند و بر اساس ملوكالطوايفي بنيان گذاشته شده بود» و اين ملوك و شاهان طايفهاي در گرگان از خاندان گيو به رياست شاه گودرز بود كه براي مدتي، پادشاهي كل امپراطوري ايران را به دست آورد. «در اثبات اين مدعا، دو كتيبهاي كه بنا به نوشتهي بيكرمان، تنها كتيبههايي هستند كه از دوران پارتها پيدا شده كه از آن شاه گوترز است.»
اين دو كتيبه به دستور گودرز در بيستون در پاي كتيبه داريوش حك شدهاند. در كتيبه اول «پيكرهي چهار تن از اعيان را نشان ميدهد كه در برابر پادشاهي ايستادهاند. كتيبهاي به خط يوناني كنار پيكرههاست كه تصوير شاه ميترادات، يعني مهرداد دوم را نام ميبرد. چهار تن از اعيان كنار او عبارتند از: گودرز شهربان شهربانان يا همان ساتراپ ساتراپان و سه نفر ديگر از بزرگان در اين پيكره پيداست كه گودرز يكي از بلندپايهترين كارگزاران پادشاهي در ايام سلطنت مهرداد بود»، ولي مدتي بعد كه بين گودرز و مهرداد اختلاف پيش آمد و در نبردي كه بين گودرز و مهرداد درگرفت، گودرز پيروز شد و با سنگ نبشتهاي ديگر در بيستون، فتح خود را جاودانه كرد. بر اساس آن كتيبه، گودرز خود را پسر گيو خوانده است كه از درجه تيولداري و حاكميت ايالت گرگان به حكومت كل ايران رسيد. اين كتيبه شايد مستندترين سند باشد در تأييد به پادشاهي رسيدن گودرز در ايران. مهرداد بهار، به پادشاهي رسيدن گودرز را نتيجهي جنگ نميداند. او عقيده دارد: «در پايان زندگي مهرداد دوم (87پ.م)، در اين زمان گودرز قيام كرد و به شاهنشاهي رسيد.»
«جامعه شهري گرگان داراي سنتها و آداب زندگي پيشرفتهاي بودند كه سركردگان قوم پرني كه به صورت عشاير در بيابانهاي مجاور آنها بودند، تربيت ميكردند و از تركيب و تلفيق زندگي جنگجويي و راهزني با پايمردي در حفظ صلح و امنيت ولايات مجاور، در بين اين طوايف سنتي به وجود آورد كه به نام آنها، پهلواني نام گرفت و تركيب و تأليف بين سلحشوري و جوانمردي در اين سنت، تأثير اخلاقي جالبي در زندگي عامه و در حماسههاي ملي ايران باقي نهاد» و شايد «همين آداب و سنتهاي پهلواني بوده است كه گذشته از حس ناخرسندي مردم از حكومت عمال يوناني، خشم و غيرت نسبت به ارتكاب اعمال منافي عفت عمومي از جانب آنها، مردم نواحي پرثوه و تپوري (طبري)هاي اين حدود را به همراهي با پرنيها برانگيخته بود» و قدر مسلم، قبل از تپوريها بايد اهالي گرگان را نيز تحت تأثير قرار داده باشد.
گرگان از نظر اقتصادي آنچنان غني و ثروتمند بوده است كه وقتي پادشاهان نخستين اشكاني، گرگان را فتح كردند، بنيان و شالودهي فعاليت صدها سال حكومت خود را در ايران و خاور نزديك پيريزي نمودند. ولسكي در اين مورد مينويسد: «اين سرزمين برخلاف پارت بسيار حاصلخيز و پرجمعيت بود. اهميت اين فتح براي قدرت اشك، از كاوشهاي انجام شده در گرگان معلوم ميشود. فتح گرگان شالودههاي دولت اشكاني و سلطنت پارتها را پي ميريزد.»
چون پارت به نسبت گرگان ايالتي كاملاً فقير بوده است، كشاورزي ركن اصلي فعاليت اقتصادي ولايت گرگان را دربرميگرفت. محصولات به دست آمده عمدتاً متنوع و داراي مصارف گوناگون بود. «زمين در اين جا به قدري حاصلخيز است كه نظير ندارد. گندم، جو و پنبه از مهمترين محصولات اين سرزمين است. پرنيان با آن كه خاستگاه قبيلهاي داشتند، به كشاورزي به عنوان يكي از مهمترين عوامل تعيينكنندهي اقتصاد در جامعه خود توجه نمودند و يكي از اقدامات مهم و اساسي كه به زمامداران پارتي نسبت داده ميشود، رونق كشاورزي و دامپروري بوده و پارتيان بيشترين عايدات خود را از اين محل داشتند.»
«در گرگان، آب بسيار فراوان و كشاورزي رونق بسيار دارد و هيچ شهري از نظر كشاورزي جامعتر از گرگان نيست و ميوه گرمسير و سردسير در آن به دست ميآيد.»
دامداري از اركان ديگر اقتصاد گرگان به شمار ميرفت. «در سواحل درياي مازندران، باران نسبتاً زيادي ميباريد و تربيت و اهلي كردن اسب، گاو، گوسفند و شتر كه اصل و منشأ آن آسياي مركزي است، در اين سرزمين معمول ميباشد.»
آنچه در عرصهي اقتصاد با كشاورزي پيوند داشت، پرورش دام بود. دامداري بخش عمدهي ديگري از مشاغل در روستاها بود. «روستاهاي پارتيان در مراكز دامپروري آن سرزمين، جانوراني مانند گوسفند، بز، گاو، خوك، شتر و اسب پرورش ميدادند. در شمال شرق ايران (گرگان)، پرورش اسب نيز متداول بود و اين ميراث از قديمالايام تا كنون به جاي مانده است.»
پرورش دام در اين منطقه به علت داشتن مراتع وسيع و پوشيده از علف است كه اين مراتع از دو بخش كوهستان و دشت تشكيل شده كه از گذشته به صورت ييلاق و قشلاق مورد استفاده و پرورش دام بوده است، اما در دورهي پارتيان، اين منطقه به سبب پرورش اسب بسيار مورد توجه بوده است، زيرا اسب در منطقهي نظامي داراي اهميت بسياري بود. «اهميت اسب در امور دفاعي از سربازان و نظاميان و سواران آنها بيشتر بوده است، زيرا اشكانيان بر اين باور بودند كه سوار را ميتوان به آساني جايگزين كرد، ولي از دست دادن اسب در جبهههاي جنگ، ضايعهاي جبرانناپذير است و يا به سختي ميتوان آن ضايعه را جبران كرد. به همين دليل، حفظ اسب و مراقبت از اين جانور در جبههي جنگ پارتيان بيش از مراقبت از جان نظاميان اهميت داشته است.» شايد دليل اين امر، آن بود كه در روش جنگي، پارتيان از شيوهي جنگ و گريز و شبيخون به دشمن استفاده ميكردند، بنابراين اسب نقش بسزايي داشت. براي چنين جنگهايي، اسبهاي تربيت شده لازم بود، در مواقعي كه تصميم به شبيخون و حملهي غافلگيرانه گرفته ميشد، اسب نبايد شيهه ميكشيد، زيرا كوچكترين حركت، دشمن را هوشيار ميكرد.
گذشته از اينها، پرورش كرم ابريشم كه براي توليد پارچه ابريشمي و مهمترين صادرات به شمار ميآمد، بيشتر در گرگان توليد ميشد.
«بهرهبرداري از معادن در عهد پارتيان به شخص پادشاه اختصاص داشت و در اين معادن، بردگان و متخصصان امور استخراج و بهرهبرداري از ثروتهاي معادن كشور در قلمرو اقتصاد، مقام و پايگاه ويژهاي داشتند كه به بردگان و كاركنان شاهي معروف بودند.» پارتيان، مشتريان متعددي داشتند كه فرآوردههاي معدني را به آنان ميفروختند. «معادن پارتيان در سراسر قلمرو امپراطوري پراكنده بود كه از جمله در شمال شرق ايران، منطقه هيركاني و در مركز و جنوب و غرب و شمال غرب ايران، گزارشاتي از وجود و بهرهگيري از معادن به دست ما رسيده است.»
عليرغم وجود معادن فراوان و غني در ايران عصر اشكاني، صنايع فلزي و توليدات گياهي ضعيف و فقير بود و گرگان از آن مستثنا نبود. اين امر موجب ضايعات جبرانناپذيري بر پيكر اقتصاد و پارتيان ميشد و موجبات بهرهبرداري روميان و چينيان و ساير شركاي تجاري اشكانيان را فراهم ميكرد.
گرگان در عهد باستاني، يكي از بزرگترين بندرگاههاي دريايي مراسلاتي و مواصلاتي غرب و شرق جهان بوده است، راه مهم تجاري كه جهان مديترانه را به هندوستان و خاور دور مرتبط ميكرد، چنان كه اريستا بلوس، جغرافينويس معروف اسكندر، در اين مورد مينويسد: «در قرن چهارم قبل از ميلاد، بحر خزر بزرگترين وسيلهي ارتباط مشرق و مغرب بوده، مالالتجاره از طريق رود جيحون به بحر خزر (گرگان) و از آنجا از راه رود سيروس و ناستيس، به بحر اسود و اروپا فرستاده ميشد.»
«بطلميوس شهر استرآباد را كه از آن به نام «كلان شهر هوركانيه» ياد ميكند، بر سر راه شاهراه اصلي پارت نهاده بود، اين شهر پس از حدود 50م، كه هوركانيه مستقل بود، در تجارتي كه از نظارت پارتيان دور نگه داشته ميشد، سهيم بود.»
«كوشانها از نيمه قرن اول ميلادي با پادشاه خود كوجالا كدفيزس وارد تاريخ ميشوند. او ظاهراً سرحد مشترك با پارتيان در حد گرگان تثبيت نمود. كدفيزس با الحاق مرو، شايد انعقاد اتحادي با گرگان تقريباً سراسر مسير قابل كشتيراني جيحون را تحت نظارت در آورد و خود را به دروازههاي خزر رسانيد.»
اين «توسعه پادشاهي جوان كوشان مربوط به عصري است كه سياست شديد نرون و مشاوران او، نتايج خود را تا ساحل شرقي بحر خزر ظاهر كرده بود، به نوبهي خود با گرگان روابطي برقرار كرد و به نظر ميرسيد كه معاهدهاي با آن بسته باشد. در اين نزديكي و تقرب، مسأله اقتصادي از نظر روميان كه ظاهراً درصدد تأمين رفت و آمد عادي جاده تجارتي كه بايد بين روم، چين و هند را تأمين كند، بودند، در حالي كه از سرزمين پارت احتراز شود، مسألهاي فرعي و ثانوي به شمار نميرفت. بازرگانان محصولات ممالك شرقي را از جيحون به بحر خزر ميرساندند و از آنجا عبور داده، به سوي رود كوروش (كر) ميبردند و پس از حمل آنها در مدت پنج روز در ساحل فازيس، به كشتي انتقال ميدادند و از آنجا به بحر اسود ميبردند. در سال 58م، گرگان از دولت پارت مستقل گرديد و سفيري به روم فرستاد» و اين ارسال سفير بدون مذاكرهي قبلي ضعيف به نظر ميرسد.
«كشتيراني و فعاليتهاي بازرگاني در بندرگاه آبسكون انجام ميشد كه از بنادر متعدد نواحي ديگر بدان جا آمد و شد داشتند و اين از زمانهاي دور، بزرگترين وسيلهي ارتباط مشرق و مغرب بوده است.»
گرگان از نظر كشاورزي، دامداري و معادن، سرزمين بسيار ثروتمندي بود و تجارت و بندرگاه معروف گرگان كه امروزه به نام «آبسكون» ميشناسيم نيز يكي از راههاي غناي اين منطقه به شمار ميرفت و شايد همين مكان موجب شد كه پارتيان در آغاز تشكيل حكومت خود، پي به اهميت بسيار زياد آن بردند و در اولين گام، اين شهر را به چنگ آوردند و آن را اولين پايتخت خود قرار دادند، كه از تمام آن در مدت فرمانرواييشان استفاده كردند.
«انتخاب تعدادي از پايتختهاي اشكانيان به دليل جنبهي دفاعي و پدافندي بوده است، همانند شهر گرگان، همچنين عوامل اقتصادي و بازرگاني و عوامل سياسي و حكومتي نيز در انتخاب پايتخت مؤثر بوده است.»
زمان حكمراني مهرداد اول و دوم، گرگان توسعه و گسترش يافت. «در زمان امپراطوري اشكاني كه مورد تجاوز اقوام مهاجم زردپوست (هياطله) واقع شده بود، به همين دليل آنان ديوار مستحكمي كه ايجاد آن همزمان با ديوار چين است، ساختند.» منوچهر ستوده در مورد طول ديوار مينويسد: «ديوار دفاعي گرگان از گميشان در كنار درياي خزر شروع و تا كوههاي پيشكمر بجنورد در خراسان امتداد داشت.»
«احتمالاً در اين زمان، ايران و چين از دشمنان مشتركي به نام قوم مهاجم زرد مورد تجاوز بودند» و گرگان با استحكاماتي مانند ديوارها، باروها، شهرهاي نظامي، خندقها و قلعه كه همگي حكايت از اهميت بسيار زياد آن دارد، يكي از سنگرهاي مهم دفاع از ايران بود.
در شمال گرگان، از ديرباز اقوام داهه ميزيستند. «قسمت شمالي رود اترك از اواخر قرن چهارم ق.م محل سكونت قوم داهه، اجداد سلاطين اشكاني شد و از اين نظر، اشكانيان به اين سرزمين علاقهي وافري داشتند و در مواقع سختي، اين ناحيه را پناهگاه خود ميدانستند.»
مالكوم كالج در مورد وابستگي پارتيها به داههها، مينويسد: «قبيله پرني به گفتهي استرابون و تروگوس، يكي از سه قبيله اتحاديه كوچك داهه بود كه در شرق درياي خزر سكونت داشتند» و «وابستگي نژادي پارتيها به هيركاني از يك سو و ويژگيهاي نظامي و اقتصادي، چرا كه سرزمين هيركاني برخلاف پارت بسيار حاصلخيز و پرجمعيت بود.» از سوي ديگر، «براي اشكانيان بسيار حائز اهميت بود و پارتيان، جهانگيري را با تصرف هيركاني (گرگان) آغاز كردند.»
در مورد تسخير گرگان، دياكونوف مينويسد: «در سال 235ق.م و از اقدامات اشك بود، سلوكوس دوم كه در جنگ با او بود، به دليل مشكلاتي كه در انطاكيه برايش پيش آمد، مجبور شد مرزهاي شرقي را ترك گفته، عازم انطاكيه گردد، ولي قبل از عزيمت با آرشاك (اشك) وارد مذاكره شده، وي را به سمت پادشاه پارت و وهركان (هيركاني) شناخت.»
بعد از اشك، بر طبق روايات كهن، برادرش (تيرداد) با عنوان اشك دوم پادشاه شد. وي هيركانيا و كومش را تصرف كرد. عدهاي از محققان و مورخان، تيرداد را فاتح هيركاني و حتي مؤسس سلسله اشكاني ميدانند. تيرداد موفق به تصرف هيركانيه (گرگان و سرزمين پارت) شد و بدين ترتيب دولت پارت تأسيس شد.»
دوبواز مينويسد: «... پس از آن كه برادرش تيرداد پادشاه شد، به ناحيه هيركانيا (گرگان) تاخته و آنجا را تحت تصرف خود آورد.» «تيرداد بعد از شكست دولت سلوكي از بطلميوس سوم كه ابهت خود را به كلي از دست داده بود، استفاده كرد و به گرگان تاخت و اين صفحه را بر دولت خود افزود.»
عزيزالله بيات نيز بر همين عقيده است و مينويسد: «پارتيان تحت فرماندهي اشك دوم تيرداد (248ـ211ق.م) تمام ناحيهاي را كه امروزه سرحد ماوراء خزر و ايران را تشكيل ميدهد، به تصرف درآوردند، تيرداد در همين كوهها نخستين پايتخت خود را بنا نهاد.» گوتشميد نيز «تصرف گرگان را توسط اشك تيرداد ميداند.»
پس از اشك اول، «برادرش، تيرداد اول، جانشين او گرديد و ايالت (هيركاني) گرگان و دارالملك آن زَدراكارتا را به تصرف خويش درآورد.» اما يوزف ولكسي «فتح پارت و هيركانه را به اشك يكم نسبت داده، وجود خارجي تيرداد را به عنوان جانشين اشك يكم رد مينمايد و معتقد است تا پايان قرن يكم ق.م، تيرداد نامي وجود ندارد. اگر تاجگذاري اشك در آساك و جنگ او با سلوكوس دوم رخ نميداد، نميتوانستيم اطلاعات زيادي از منابع دربارهي سلطنت اشك يكم به دست آوريم.» در عهد اولين پادشاه اشكاني، به تصرف اين خاندان درآمد و در زمان اشك سوم، گرگان يكي از پايتختهاي اشكاني بود. «سومين پادشاه اشكاني يا اشك سوم را اردوان اول (ارتبان يكم) ذكر كردهاند. در زمان او، به علت حمله آنتيوخوس سوم، توجه مورخان به جانب ايران جلب شده و وقايع آن ضبط گرديده است. آنتيوخوس بر اساس نوشتههاي يوستينوس، شمارهي سپاهيان او را يكصد هزار پياده و بيست هزار سواره نوشته است.»
«ارتبان به (گرگان) عقب نشست و با وجود مقاومت پارتيها، آنتيوخوس با زحمات زياد از كوهها گذشته، وارد گرگان شد و بعضي شهرهاي آن را گرفت.» «ولي اردوان و پارتيها سر اطاعت پيش نياوردند و اين جنگ مدتي به طول انجاميد.»
عاقبت مصلحت ديد كه با «اظهار انقياد زباني و تقديم هدايا و خراج، قلمرو خود را از تعرض وي مصون دارد.» اما جواد مشكور مينويسد: «آنتيوخوس از جنگ و گريزهاي پيدرپي پارتيها به تنگ آمده، ناچار شد براي عقد صلح با ارتبان وارد مذاكره شود و اختلاف دو دولت با صلح شرافتمندانهاي پايان پذيرد.»
اشك چهارم، پريپت (فرپايتي، فرپايت : دورهي سلطنت او دوران ضعف دولت اشكاني و دورهي صلح و آرامش است، اطلاعي از وضعيت هيركاني در زمان او در دست نداريم.
اشك پنجم، فرهاد يكم كه به پارتي فرهاته و به يوناني فَراآتس آمده، «در زمان وي، هيركاني در اطاعت اشكانيان بود و وي موفق شد آماردهاي آمل فعلي را شكست دهد. اشك ششم، ميترادات كه به يوناني ميتراداتِس يعني داده مهر آمده است، برادر فرهاد يكم بوده است. وي را پايهگذار واقعي شاهنشاهي اشكاني ميدانند. او را ميتوان از نظر توسعه شاهنشاهي، قانونگذاري همپايه داريوش بزرگ دودمان اشكاني دانست.» و «او دولت اشكاني را به اوج عظمت خود رسانيد.»
در زمان حكومت ميترادات (165ق.م)، گرگانيها شورش كردند. علت اين شورش، از دست دادن امتيازاتي بود كه گرگانيها در زمان هخامنشيان داشتند.
اين شورش سركوب شد، «ولي مجدداً در سال 141ق.م، زماني كه مهرداد مشغول فتح بينالنهرين بود، گرگانيها شورش نمودند و مهرداد براي سركوبي آن به هيركانيا (گرگان) بازگشت و شورش را سركوب و اردوي سلطنتي هيركاني را ايجاد نمود. از اين زمان به بعد تا مرگ مهرداد (136ق.م)، گرگان زير نفوذ پارتها باقي ماند.» در اين زمان، «مهرداد اول هنوز در گرگان اقامت داشت، اما فرهاد دوم در ماد مقيم شد.»
در اين ميان، دمتريوس سلوكي به پارتيها حمله كرد و در چند جنگ، آنها را شكست داد، ولي سرانجام بنا به احتمال گوتشميد «سرداري به نام «بكاسيه» كه شهرب ايراني ماد بوده است، اسير و به نزد ميترادات به اردوي سلطنتي گرگان برده شده است.» مهرداد، دمتريوس را به مقام و عزت رسانيد و دختر خود را به او به زني داد. بعد از مهرداد، فرهاد دوم، اشك هفتم در زمان وي، دمتريوس همچنان در گرگان تحت نظر بود، با اين كه دختر شاه و (خواهر فرهاد) را به زني داشت، فرار كرد، «ولي فرهاد دستور داد او را دنبال نمايند، آنان را دستگير كردند و فرهاد از گناه او درگذشت، ولي دمتريوس براي بار دوم گريخت. اين بار نيز او را دستگير كرده و به پيش فرهاد آوردند، ولي فرهاد از خشم او را نپذيرفت و دستور داد او را به نزد زن و فرزندش بردند» و اين اهميت گرگان را نشان ميدهد كه دمتريوس كه يكي از مدعيان سلطنت سلوكيان بود، در اين شهر نگهداري ميشد و خود شاه هم در آنجا مستقر بود.
سپس «فرهاد دوم به قصد تسخير سوريه به بابل آمد كه به او خبر رسيد سكاها از مشرق به كشور حمله كردهاند، بنابراين از لشكركشي به سوريه صرفنظر كرد و سرداري جوان و خوشسيما را از مردم گرگان به نام اوهه مِروس كه به زبان پارتي، هومرته يعني مرد خوب باشد، به جانشيني خود در بابل گماشت و جهت مقابله با مردم سكايي، به مشرق شتافت.»
دوبواز مينويسد: «فرهاد يكي از سرداران مورد لطف خود، هيمروس نام كه اصلاً از زادگان ناحيه گرگان بود، از طرف خود فرمانروايي كشور بينالنهرين قرار داده، روي عزيمت به جلوگيري از مهاجمين شمال شرقي آورد.»
فرهاد در جنگ با سكاها كشته شد و «مردم بينالنهرين از رفتار هيمروس كه به كارهاي بيرحمانه و قساوتانگيز، از جمله جمعي از مردم بابل را به غلامي به اهالي ماد فروخت و شروع به جنگ با حكومت خاراكس كه پادشاهي عرب به نام هيپاسينِس داشت، پرداخت كه از او شكست يافت، ولي سال بعد، هيمروس بر او غلبه يافته و به افتخار اين فتح، سكههاي جديدي ضرب كرد كه در آنها به اين مورد اشاره ميكند و خود را پادشاه خواند.»
اردوان دوم (ارتبان دوم) اشك هشتم كه عموي فرهاد دوم بود، مردي سالخورده بود كه از سوي مجلس مهستان به شاهي رسيد. «در زمان ارتبان دوم، سكاها داخل كشور پارت شده، تپورستان (تبرستان) و ماوراءالنهر را اشغال كردند و در آنجا به دو قسمت تقسيم شدند. گروهي به طرف مغرب كه شمال بيابان مركزي ايران است، روي آورده و دسته ديگر به جنوب شرق كشور روانه شدند. دسته اول در هيركانيا (گرگان) و كمينه (قومس) به تاخت و تاز پرداختند. ارتبان دوم با كمال شجاعت، جلوي سكاها را گرفت و قسمتي از هيركانيا را از ايشان بازستاند.»
پس از سكاها، طخارها به ايران حمله كردند كه اردوان از اوهه مروس در بابل كمك خواست، ولي چون شهر «مسه نيس» بر او شوريده بود، نتوانست كمكي به شاهنشاه ايران برساند.
يوستينوس مينويسد كه ارتبان به جنگ طخارها رفت و در آن جنگ، به بازويش زخمي رسيد و پس از مدتي از آن جراحت، درگذشت، اما گويا مردم سلوكيه كه از ستمكاري و بيدادگري اوهه مروس گرگاني به جان آمده بودند، از اوضاع آشفته بينالنهرين استفاده كرده، بر وي سر به شورش برداشتند و سرانجام او را به چنگ آورده، آن قدر شكنجهاش دادند تا بمرد.
ميترادات دوم (مهرداد دوم) اشك نهم: در زمان سلطنت او، «سكاها و طخارها از كشورها رانده شدند و روابط و تجارت رونق فراواني گرفت. كالاهاي چيني نظير ابريشم، پارچه و آهنِ مرغوب به ايران ميآمد و از پارت و گرگان گذشته، به مصر ميرسيدند. مورخ چيني هم عصر او؛ چانگ گين (129ق.م)، گرگان را لي - كان ناميده و آن را همسايه غربي قبايل ين - تسائي دانسته است.»
اشك دهم، سنتروك و به يوناني سيناتروكس، اشك يازدهم فرهاته (فرهاد سوم)، اشك دوازدهم ميترادات سوم، اشك سيزدهم ارد، اشك چهاردهم فرهاد چهارم نام داشتند. در طي اين دوران، در مورد گرگان مطلبي نداريم، جز زمان «فرهاد چهارم كه وي پس از اين كه پدر خود، ارد را كشت، بر مملكت مستولي شد، عده بسياري از نجبا وي را به حال خود گذاشتند و به خارج از كشور گريختند.» وي براي «تثبيت مقام خود، برادران خويش را به قتل رساند، وي حتي پسر ارشد خود را كه ميترسيد در پادشاهي رقيب او شود نيز بكشت.»
فرهاد چهارم، ستم و بيداد بسياري بر مردم روا داشت، تا حدي كه مردم بر او شوريده و تيرداد نامي را كه از عموزادگان او بود، بر تخت پادشاهي نشاندند و فرهاد را از پادشاهي بينداختند، ولي در جنگي كه بين تيرداد و فرهاد درگرفت، تيرداد شكست خورد و به سوريه گريخت. فرهاد بار ديگر شروع به بيداد و ستم كرد و از گذشته پند نگرفت. مردم ايران ديگر باره بر او شوريدند و او را از سلطنت برداشتند و تيرداد را براي جلوس به تخت سلطنت به ايران دعوت كردند. فرهاد به گرگان گريخت تا از مردم سكايي (همسايه شمال شرقي گرگانيها) سپاهي فراهم آورد. وي با كمك سكاها بر تيرداد چيره شد. فرهاد چهارم توسط پسرش فرهاتك كه با كمك مادرش دست به يكي كرده بود، به پدرش زهر خورانيد و او را هلاك ساخت.
«اشك پانزدهم فرهاتك: اكثر مردم ايران بر وي شوريدند و او را از سلطنت انداختند، با آن كه روم، جلوس فرهاد پنجم را كه پدرش را مسموم كرده بود، به تخت سلطنت تأييد كرد»، چون از طرف روم به اين منصب رسيده بود و شرط كرده بود از ارمنستان صرفنظر كند، از اينرو «بر اثر عصيان نجبا، از سلطنت خلع شد.»
بعد از او، اشك شانزدهم، هوراوده (ارد) كه پس از فرهاتك از سوي بزرگان به عنوان شاه انتخاب شد، چون به شاهي رسيد، ستم و بيداد پيشه كرد و دست تعدي به مال و جان رعيت كشور گشود، به طوري كه همهي مردم از او متنفر گرديدند.
يوسيفوس فلاويوس، مورخ يهودي مينويسد: «بزرگان پارتي كه همه مسلح بودند، ناگهان بر وي ريخته و او را بكشتند.» اشك هجدهم، ونن (ونونه) اول، يكي از فرزندان فرهاد چهارم بود كه به طور گروگان در كشور روم به سر ميبرد و تحت تأثير عادات و رسوم روميان قرار گرفت، با ترتيبات درباري و عادات خشن پارتي، انسي نداشت و «تربيت غربي وي مورد نفرت بزرگان و ملت ايران بود.» همچنين «وي به شكوه و جلال سلطنت چندان تمايل نشان نميداد و به بهانهي آن كه در وي جبروت و ابهت شاهي نيست و به مردم بيشتر شبيه است تا به پادشاهان و ديگر اين كه برگزيده و دستنشاندهي قيصر است، او را از سلطنت انداختند» و ارتبان سوم در سال هجدهم ميلادي در تيسفون به تخت نشست.
كاهرستد معتقد است: «اردوان سوم پيش از آن كه پادشاه شود، فرمانرواي هيركاني (گرگان) بود كه هرات و كرمان تا خليج فارس و اقيانوس هند را شامل ميشد.» او در سال 16 يا 18 ميلادي، بر تخت سلطنت نشست، اما ونونه در مقابل او ايستاد. ونونه كه سپاه آماده و فاتح ارتبان را ديد، از سلوكيه به ارمنستان گريخت و در اثر آشفتگي حكومت ارمنستان، وي در آنجا به پادشاهي نشست، اما به علت بروز اختلاف بين نجبا و اردوان، وي نيز از سلطنت عزل و تيرداد نامي جانشين اردوان شد.
«اردوان به گرگان فرار كرده، بعد از مدت كوتاهي به پايتخت برگشت و بدون جنگ و خونريزي بر تخت نشست. در اين زمان، قرارداد صلحي بين اردوان و امپراتور روم بسته شد.» ارتبان كه در اثر پرورش ميان قبايل جنگجوي داهه، مردي تندخو و بيگذشت بود، چون رقيب خويش ونونه را بر تخت سلطنت ارمنستان متمكن يافت، درصدد كينهتوزي و دشمني با وي برآمد. وي ارتباط خانوادگي تنگاتنگ با گرگانيها داشت، آنچنان كه بسياري از افراد قشون وي از گرگانيها (هيركانيها) و كارمانياييها بودند. او در سال 36م، براي پس گرفتن ارمنستان، به آنجا لشكر كشيد. وي وقتي شنيد كه والي سوريه قصد گرفتن بينالنهرين را دارد، ارمنستان را رها كرد و به سوي وي شتافت.
«تليوس به دام جنگ نيفتاد و بعضي از بزرگان را با پرداخت پول عليه اردوان وادار به شورش نمود. اردوان گريخت و به گرگان آمد» و مدتي مشغول به تهيه سپاه بود، ولي فرصتي نيافت و در سال 39م درگذشت.
اشك بيست و يكم به نام بردان (وردان) كه از طرف مجلس مهستان به شاهي رسيد، با گودرز بر سر حكومت به اختلاف رسيدند. گودرز به ايالت گرگان پناه برد و از قوم داهه ياري خواست و براي گرفتن تاج و تخت به سوي پايتخت روان شد. بردان كه براي فرو نشاندن شورش مردم سلوكيه، آن شهر را در محاصره گرفته بود، از شنيدن خبر حركت برادرش، دست از محاصرهي سلوكيه برداشت و به سوي او روان شد. «مجلس مهستان از اختلاف بين اين دو برادر ناراضي بودند و درصدد برآمدند كه هر دو را از سلطنت خلع نمايند كه با شنيدن اين خبر، دو برادر با يكديگر صلح كردند و قرار بر آن شد كه گودرز از دعوي پادشاهي چشم بپوشد و به فرمانروايي گرگان قناعت كند. مدتي بعد، مجدداً نجبا گودرز را تحريك و او را وادار به جنگ با وردان نمودند و وردان سركوب شد و از رود اريندوس (رودي كه نزديك زادراكرت بود) گذشت و به ايالات شمالي گريخت.»
«در اين احوال، گودرز در گرگان كه از ادعاي تاج و تخت اشكان متأسف بود، به دعوت و تحريك بزرگاني كه با بردان مخالف بودند، عليه برادر قيام كرد. بردان (وردان) دست از نبرد با اينان برداشته، در سال 43م، با لشكري متوجه شرق ايران گرديد. در ميان گرگان و هرات، با برادر رو به رو شد و در چند نبرد، او را شكست داد و وي مجبور به گذشتن از رود اريندس كرد. شايد آن همان رودخانه كريند (كرند) كه از كوههاي البرز سرچشمه ميگيرد و در نزديكي استرآباد ميريزد، باشد. حتي امروز نيز اين رودخانه مرز بين اين دو ايالت مازندران و استرآباد ميباشد، سپس گودرز را در بيابانهاي شمالي ايالات پارت دنبال كرده و در هنگامي كه از غرب به مشرق ميتاخت و به قلع و قمع قبايل چادرنشين پرداخت، ولي بردان موفق شد تمام آن نواحي را به تصرف خود در آورد. در اواخر سال 45م، بار ديگر گودرز سر به طغيان برداشت و پيكار دو برادر تجديد شد و از سال 46 تا 47م ادامه يافت.»
چون بزرگان با بردان از نظر ظلم و سختگيريهاي او ميانهي خوبي نداشتند، با يكديگر توطئه كردند و او را در شكارگاهي كشتند و برادرش، گودرز را به جاي وي بر تخت نشاندند. اشك بيستم، گوترز (گودرز) بود. اشك بيست و يكم، ونونه كه سلطنت او دوران كوتاهي بود و اتفاق خاصي در زمان او نداريم. اشك بيست و دوم، بلاش اول (ولخش) كه يكي از مهمترين شاهان سلسله اشكاني است. مقارن اين زمان، «مردم هيركانيا يا گرگان بر ولخش شوريده و دعوي استقلال كردند و سفيراني به دربار نرون، امپراطور روم فرستاده، از وي بر ضد ولخش استمداد نموده و اتحاد با روم را خواستار شدند. اين واقعه در سال 58 م اتفاق افتاد.»
«در سال 58م، گرگان يكي از قديميترين اجزاي كشور از آن منتزع شد و ياغيان سفرايي در سال بعد به خدمت قيصر روم فرستادند تا با او عهد مودت ببندند.»
«ظاهراً به علت بُعد راه، روميان نتوانستند كمك مؤثري به شورشيان گرگان بكنند. روميها احتمالاً به دليل دوري راه و يا به خاطر توافقاتي كه بر سر راه ارمنستان با اشكانيان كرده بودند، ثمرهاي براي اين ارتباط نداشتند، پس سفيران گرگاني در نزديكي شهر ميلي تن به ديدار كوربولو رفتند و با او ديدار و گفتگو كردند و پس از آن، راه خاور را پيش گرفته و به ميهن خود بازگشتند.» آنها «از طريق خليج فارس و رود سند و هندوستان به شمال شرقي ايران و سپس به گرگان آمدند. قيام گرگانيها تا سال 57م ادامه داشت تا عاقبت به وسيله بلاش سركوب شد.»
كوربولو از بيم آن كه اگر سفيران از راه فرات به ولايت خود گرگان برگردند، ممكن است به دست پارتيان افتند. مستحفظاني همراه آنان كرده، ايشان را تا كنار خليج فارس مشايعت كردند.» به قول تاسيتوس «آنان از راه دريا، خود را به رود سند رسانيده و از طريق هندوستان توانستند به شمالشرقي ايران راه يافته، خود را به گرگان برسانند.
در سال 61م، تيگران بر آن شد كه به اديابن بتازد و آن سرزمين را ويران كند. «بلاش به جهت اهميتي كه به آديابن ميداد، ناگزير گرديد قرارداد صلحي با گرگان منعقد سازد و استقلال آن را به رسميت بشناسد.» قيام گرگانيها در زمان بلاش يكم تا سال 75م ادامه داشت. بيان اين كه سردستهي اين شورش، يك ساتراپ (شهرب) بوده يا گروهي از بزرگان، امري دشوار است. آنچه مسلم است، بلاش مجبور به مداخله شد، «ولي برخلاف اظهارنظرهاي قديمي كه گويا بلاش شكست خورده و گرگان از ايران جدا شده، مطالعات جديد بر پايه منابع تازه و به خصوص يافتههاي باستانشناسي و نيز تحليل مكاننگاري (توپوگرافيك) ثابت ميكنند كه بلاش در اين جبهه براي حفظ تمامي ارضي كشور خود پيروز شده بود.»
در همين سالهاست كه كوشانها وارد تاريخ شدند و با فتح بلخ و هندوكش و كابل، به ساحل چپ سند آمدند. آنها در مغرب، مرو را از پارت جدا و به سرحدات هيركانيا رسيدند، سپس با گرگانيها متحد شده، سراسر مسير قابل كشتيراني جيحون را زير نظارت گرفتند (نيمه اول قرن اول ميلادي). «احتمالاً يكي از دلايل اهميت هيركانيه براي روميها كه سفير آنها را نيز پذيرفتند، آن بود كه محصولات تجاري هند، روم و چين از راه جيحون به درياي خزر آمده و از آنجا به بحر اسود ميرسيد.»
در دوران سلطنت اشك 24، اشك 25، ولخش دوم، اشك 26، ولخش سوم، تا سال 155م، آرامش در گرگان برقرار بود، يا اگر حركتي هم بوده، گزارشي از آن در منابع وجود ندارد. در سال 155م، در زمان بلاش سوم، شورش مجدداً گرگان را دربرميگيرد و قيام شعلهور ميشود. در بهار 155م، بر اثر ملاقاتي كه بين ولخش سوم و امپراطور روم آنتونيوس پيوس در سوريه روي داد، از خطر بروز جنگ ميان دو دولت جلوگيري شد. «در همان اوقات، بزرگان گرگان و باختر (بلخ) سفيراني نزد آنتونيوس پيوس گسيل داشتند. اعزام اين سفرا به دليل آن است كه اوضاع داخلي دولت اشكاني آشفته و دچار ضعف بوده است و اين اميران محلي و ملوكالطوايف در حال استقلال، با كمال قوت و قدرت ميزيستند.» «سفراي اعزامي كاري از پيش نبردند و اين بار نيز از نزد حاكمان رومي، طبق روال قبلي دست خالي برگشتند.»
در اواخر حكومت پارتيان كه جنگهاي داخلي و درگيريهاي دربار، اين حكومت را به نهايت ضعف كشانده بود، گرگان كه خود يكي از عوامل ضعف و انحطاط اين حكومت شده بود، «بنا به عقيده كاهرستد، گرگان (هيركاني) پس از سال 62م، به دست كوشانيان افتاد و ديگر در قلمرو پارتيان نبود» و با درگيريهايي كه ميان اشك 29، اردوان پنجم با اردشير بابكان داشت، او را از توجه به سرزمينهاي شرق كشور دور نگه داشت تا اين كه اردشير، اردوان را در جنگ كشت و دوران حكومت او دورهي جديدي در تاريخ ايران بود.
منابع:
• بريان، پيير. (1379). تاريخ امپراطوري هخامنشي. (ترجمه مهدي سمسار). تهران: زرياب.
• بهار، مهرداد. (1376). از اسطوره تا تاريخ. تهران: چشمه.
• بيات، عزيزالله. (1370). كليات تاريخ ايران: از آغاز تا مشروطيت. تهران: ميراث ملل: مؤسسه فرهنگي حنفاء.
• بيات، عزيزالله. (1355). كليات تاريخ ايران. تهران: دانشگاه ملي.
• بيكرمان. (1373). تاريخ ايران كمبريج. (ترجمه حسن انوشه). تهران: اميركبير.
• بيوار، ا.د.ه. (1368). تاريخ ايران كمبريج (جلد 3، قسمت اول). (ترجمه حسن انوشه). تهران: اميركبير.
• پلوتارك. (1369). حيات مردان نامي (جلد 4). (ترجمه رضا مشايخي). تهران: علمي و فرهنگي.
• پيرنيا، حسن. (1378). تاريخ ايران باستان. تهران: افراسياب.
• خداداديان، اردشير. (1380). اشكانيان. تهران: بهديد: قلم آشنا.
• دوبواز، نيلسون. (1346). تاريخ سياسي پارت (اشكانيان). (ترجمه علياصغر حكمت). تهران: ابنسينا.
• دولاندن، ش. (1364). تاريخ جهاني. (ترجمه احمد آرام). تهران: علمي و فرهنگي.
• دياكونوف، ميخائيل ميخائيلوويچ. (1351). اشكانيان. (ترجمه كريم كشاورز). تهران: پيام.
• رازي، عبدالله. (1375). تاريخ كامل ايران. (تصحيح كاظمزاده ايرانشهر). تهران: اقبال.
• رضايي، عبدالعظيم. (1378). گنجينه تاريخ ايران (جلد 6). تهران: اطلس.
• زرينكوب، عبدالحسين. (1380). تاريخ مردم ايران قبل از اسلام (جلد اول). تهران: اميركبير.
• ستوده، حسينقلي. (1351). قلمرو دولت اشكاني. مجله بررسيهاي تاريخي، 7 (6)، 208-155.
• ستوده، منوچهر. (1377). از آستارا تا استارباد. تهران: انجمن آثار ملي.
• طاهري، شهاب. (1333). تاريخ كبودجامگان. تهران: سالنامه كشور ايران.
• فراي، ريچارد نلسون. (1380). ميراث باستاني ايران. (ترجمه مسعود رجبنيا). تهران: علمي و فرهنگي.
• كالج، مالكوم. (1355). پارتيان. (ترجمه مسعود رجبنيا). تهران: سحر.
• كامرون، جورج. (1374). ايران در سپيدهدم تاريخ. (ترجمه حسن انوشه). تهران: علمي و فرهنگي.
• كياني، محمديوسف. (1374). پايتختهاي ايران. تهران: سازمان ميراث فرهنگي كشور.
• گوتشميد، آلفردفن. [بيتا]. تاريخ ايران و ممالك همجوار آن از زمان اسكندر تا انقراض اشكانيان. (ترجمه كيكاوس جهانداري). تهران: شركت سهامي چاپ و انتشارات كتب ايران.
• گيرشمن، ر. (1366). ايران از آغاز تا اسلام. (ترجمه محمد معين). تهران: علمي و فرهنگي.
• مشكور، محمدجواد. (1349). پهلوانها يا پهلوانان. مجله بررسيهاي تاريخي، 5 (3)، 68-53.
• مصاحب، غلامحسين. (1345). دايرهالمعارف فارسي مصاحب. تهران: فرانكلين.
• معطوفي، اسدالله. (1374). استرآباد و گرگان در بستر تاريخ ايران: نگاهي به 5000 سال تاريخ منطقه.مشهد: درخشش.
• نهچيري، عبدالحسين. (1380). جغرافياي تاريخي شهرها براي دانشآموزان دبيرستان و معلمين. تهران: مدرسه.
• ولسكي، يوزف. (1383). شاهنشاهي اشكاني. (ترجمه مرتضي ثاقبفر). تهران: ققنوس.