قابوس بن وشمگير
قابوس بن وشمگیر Ghaboos ebn Voshmgir
مشهورترين امير آل زيار.
قابوس با لقب شمس المعالی، پسر وشمگیر، چهارمین و مهمترین امیر سلسلهی آلزیار است. مؤسس این سلسله، مرداویج یا مردآویز بود.
وی فرزند زیار، پسر وردانشاه گیلانی و کنيهاش ابوالحجّاج است. وردانشاه پس از ازدواج با دختر اسپهبد هاروسندان، صاحب 3 پسر به نامهای زیار، کاکی و فیروزان شد. این خاندان، نسبت خود را به ارعَش، حاکم گیلان میرساندند. زیار نیز پس از این که با دختر تیدادی بادوسپانی ازدواج کرد، صاحب یک دختر به نام فلانه و دو پسر به نامهای مرداویج و وشمگیر شد.
مرداویج، از بزرگان و فرماندهان سپاه اسفار شد. پس از مدتی، از نارضایتی لشکر وی استفاده کرد و به پشتگرمی آنان، او را در سال 316ش به قتل رسانید.
مرداویج در طول دوران فرمانروایی خویش، دامنهی تصرّفاتش را با لشکری بزرگ در تمام کرانههای تبرستان گسترش داد، اما چون نسبت به اطرافیان، به ویژه غلامان ترک، بد رفتار و بد زبان بود، سرانجام ترکان او را در سال 323ش، در حمام کشتند. وقتي مرداویج کشته شد، برادرش وشمگیربنزیار با رایزنی مردم دیلم و گیلان، به حکومت ری رسید. دوران حکومت وی همواره با شکست و پیروزیهای پیدرپی با دو دشمن قَدَرش، یعنی سامانیان و آلبویه بر سر تبرستان و گرگان همراه بود، تا این که در سال 357ق، با زخم گرازی از دنيا رفت.
آنگاه بیستون یا بهستون، پسر بزرگ وشمگیر، ملّقب به ظهیرالدوله، که در زمان وشمگیر در تبرستان مقیم بود، با حمایت آلبویه، حاکم تبرستان شد و قابوس - که مادرش دختر اسپهبد شروین باوندی بود- با کمک و تقویت سامانیان در گرگان مستقر شد و چون نسبت به مردم مهر و محبت پیشه کرد و از خود بذل و بخشش نشان داد، همه بزرگان و سرشناسان تبرستان مطیع او شدند و با او بیعت کردند. از اینرو، قابوس بر گرگان و بیستون بر تبرستان حاکم بود و این اوضاع تا زمان مرگ بیستون (366ق) تداوم داشت. با مرگ بیستون، دّباج، پدر همسر بیستون میکوشید پسر بیستون را به امارت بگذارد، اما قابوس با حمایت عضدالدوله بویهی، دّباج را شکست داد و بر گرگان و تبرستان استیلا یافت و خود به طور کامل اختیار پادشاهی آلزیار را به دست گرفت و در سال 368ق، خلیفه الطایع به او لقب «شمسالمعالی» داد.
در همان سال، رکنالدوله دیلمی (پس از 34 سال حکومت و 47 سال عمر) درگذشت و قلمرو حکومتی وی، بين سه پسرش به نامهای فخرالدوله، عضدالدوله و مؤیدالدوله تقسیم شد. به این ترتیب، عضدالدوله در فارس، مؤیدالدوله در اصفهان و فخرالدوله در همدان قرار گرفت. چهار سال پس از سلطنت قابوس(369ق)، عضدالدوله و مؤیدالدوله به قلمرو حکومتی برادر خویش، فخرالدوله طمع کردند و همدان را از چنگش بیرون آوردند و فخرالدوله به قابوس در گرگان پناه برد و مورد لطف و محبت وی قرار گرفت. آنگاه عضدالدوله و مؤیدالدوله از شمسالمعالی خواستند تا در برابر مالیات یک سالهی ری، فخرالدوله را به آنان برگرداند، اما قابوس نپذیرفت و جواب تندی فرستاد. پس عضدالدوله، مؤیدالدوله را به جنگ آنان فرستاد. مؤیدالدوله به ممالک قابوس لشکر کشید و در نزدیکی استرآباد، بین دو سپاه، سه روز جنگ سخت واقع شد، تا این که قابوس در برابر هجوم مؤیدالدوله، تاب مقاومت نیاورد و گرگان و تبرستان را به دست حریفان رها کرد و به همراه فخرالدوله به خراسان گریخت و به دربار سامانیان پناه برد. نوح بن منصور، امیرسامانی، به والی نیشابور، حسّامالدولهتاش، دستور داد تا قابوس و همراهان را با احترام پذیرا شود و او را برای بازپسگیری سرزمینهای امارتش یاری کند. حسّامالدوله به همراه قابوس و فخرالدوله، با سپاهی انبوه به جرجان عزیمت کرد. علیرغم محاصرهی طولانی شهر، از عهدهی تسخیر برنیامد و «آن آرزو در حجاب توقف ماند» و به ناچار در سال 371ق، به نیشابور بازگشتند. از این رو، شمسالمعالی به یک اقامت اجباری و طولانی در تبعید که هجده سال (388-371ق) به درازا کشید، تن در داد، اما فخرالدوله پس از سه سال، بعد از مرگ عضدالدوله (372ق) و مؤیدالدوله (373ق)، به تدبیر و دعوت صاحب بن عباد، وزیر مؤیدالدوله، به امارت ری رسید و به جای کمک و قدردانی از قابوس، آن سرزمین (گرگان) را به ابوالعباس تاش واگذاشت.
با مرگ فخرالدوله (387ق) و صاحب بن عباد (385ق)، قابوس با یاری اسپهبد شهریار، پس از هجده سال غیبت، از خراسان وارد ممکلت خود (جرجان و تبرستان) شد و مورد استقبال هواخواهان قرار گرفت و در سال 388ق، بر تخت حکومتی خویش تکیه زد و به مدت پانزده سال پادشاهی کرد. وی در دورهی دوّم سلطنت خویش (403- 388ق)، از سمت مغرب، دامنهی متصّرفاتش را توسعه داد، بدین معنا که رویان، چالوس و گیلان را هم تسخیر کرد و فرمانروایی آن نقاط را به پسرش منوچهر سپرد و از آنجا که در این زمان، سلطان محمود غزنوی به سبب استیلا بر خراسان، قدرت و شوکتی به دست آورده بود، قابوس هدایای بسیاری نزد او فرستاد و ابراز دوستی و مودّت کرد، اما این دوستی، مدت زیادی دوام نیاورد، زيرا در آن زمان که امیر منتصر سامانی علیه سلطان محمود قیام کرده و شکست خورده بود، به قابوس پناه برد و مورد لطف و توجه وی قرار گرفت، این رفتار دوستانه نسبت به دشمن محمود، روابط دو طرف - قابوس و سلطان محمود - را تا مدتی تیره و تار ساخت و زمانی به حالت اولیه برگشت که قابوس از ورود منتصر به گرگان جلوگیری کرد.
شمسالمعالی با وجود داشتن ویژگیهای پسندیده و کمال دانایی، به هنگام قضاوت، تندخو بود و تندخويي او تا بدان حد بود که کوچکترین لغزش را به سختترین مجازات، کیفر میداد، چنان که پردهدار قابوس که نعیم نام داشت و مردی بیاذّیت و آزار بود و قابوس، حکومت استرآباد و گرفتن خراج آن ناحیه را به او سپرده بود، به دلیل تهمت خیانتی که به او زده شد، توسط قابوس به مرگ محکوم شد. با قتل او، نفرت بزرگان قوم و فرماندهان لشکر از قابوس بیشتر شد و سرانجام حکم بر خلع و توقیف قابوس دادند و زمانی که قابوس به اردوگاه جناشک رفته بود، سپاهیان، اقامتگاه او را در محاصره گرفتند، اما نزدیکان قابوس به دفاع پرداختند و قابوس را از گزند دشمنان در امان نگاه داشتند. وقتی قابوس به بسطام گریخت، هدف آن گروه برآورده شد. از این رو، به گرگان رفتند و شهر را به تصّرف خود درآوردند و از فرزند او، منوچهر خواستند که پدر را به کنارهگیری از حکومت راضی کند. منوچهر در بسطام با پدر دیدار و گفتگو کرد و قرار شد که شمسالمعالی در قلعه جناشک، بقیه عمر را به عبادت بگذراند و ادارهی امور گرگان را به منوچهر واگذارد، اما چون سپاهیان از بازگشت و انتقامجویی قابوس در هراس بودند، به مرگ او توافق کردند. پس در سال 403ق، در فرصتی مناسب، او را در همان قلعه به قتل رساندند و جنازهاش را در قلعهای به نام «گنبدقابوس» به خاک سپردند.
قابوس، پادشاهی دانشمند، ادیب، خوش ذوق و خوش خط بود، به گونهای که صاحب بن عباد، خط او را در زیبایی به بال و پر طاووس تشبیه کرده است. وی در شعر و شاعری نیز قدرتی داشته و اشعاری به فارسی و عربی و تبری گفته است. دربار وی، پناهگاهی برای شعرا و سایر عالمان بود و در جشنهایی چون نوروز و مهرگان، به شاعران هدیه میبخشید. حکیم علی خسروی سرخسی و ابوالقاسم زیاد بن محمد قَمَری گرگانی در اشعار خود، او را ستودهاند.
همچنین شمسالمعالی، قلم توانایی در نویسندگی داشته و رسالههایی در دانش و ادب از خود بر جای گذاشته است که رسایل او را ابوالحسن علی بن محمد یزدادی جمعآوری کرده و آن را «کمال البلاغه» نامیده است.
قابوس در ترویج ادبیات و پشتیبانی عالمان و ادیبان، نگرش ویژهای داشت. ابوریحان بیرونی، کتاب«آثار الباقیه» را به نام او نوشته و ابوعلی سینا نیز از حمایت وی برخوردار بوده است.
منابع:
• ابن اسفندیار. محمدبن حسن. [بیتا]. تاریخ طبرستان (جلد اول: از ابتدای بنیاد تبرستان تا استیلای آلزیار). (تصحیح عباس اقبال و به اهتمام محمد رمضانی). تهران: کتابخانه خاور.
• اقبال آشتیانی، عباس. (1378). تاریخ ایران پس از اسلام (از صدر اسلام تا انقراض قاجاریه و دوره پهلوی). تهران: نامک.
• بابایی، گلبو. (1386). قابوس. در احمد. صدر حاج سيدجوادي، كامران. فاني، و بهاءالدين. خرمشاهي. (زيرنظر). دایرهالمعارف تشیع (جلد10، چاپ2). تهران: نشر شهید سعید محبی.
• جرفاذقانی، ناصحبنظفر. (1374). ترجمه تاریخ یمینی (چاپ 3). (تصحیح جعفر شعار). تهران: علمی و فرهنگی.
• خواندمیر، غیاثالدین بن همامالدین. [بیتا]. حبیب السیر (جلد 2). تهران: کتابفروشی خیام.
• دهخدا، علیاکبر. (1377). لغت نامه (جلد 15، چاپ 2). دانشگاه تهران.
• رازی، عبدالله. (1341). تاریخ کامل ایران (از سلسله ماد تا عصر حاضر). [بیجا]: اقبال.
• زرّینکوب، عبدالحسین. (1375). از گذشته ادبی ایران. تهران: انتشارات بینالمللی الهدی.
• زرّینکوب، عبدالحسین. (1379). تاریخ ایران (جلد 4). تهران: امیرکبیر.
• صفا، ذبیحالله. (1371). تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو و زبان فارسی: از میانه قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم هجری (جلد 2، چاپ 11). تهران: فردوس.
• صفا، ذبیحالله. (1371). تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو و زبان فارسی: از آغاز عهد اسلامی تا دوره سلجوقی (جلد اول، چاپ 12). تهران: فردوس.
• عماری، حسین. (1370). آلزیار. در سيد كاظم موسوي بجنوردي (زيرنظر)، دایره المعارف بزرگ اسلامی (جلد 2، چاپ 2). تهران: مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی.
• فرای، ریچارد. (1380). تاریخ ایران کمبریج: از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان (جلد 4، چاپ 5). (ترجمه حسن انوشه). تهران: امیرکبیر.
• قدیانی، عباس. (1376). فرهنگ فشرده تاریخ ایران (از آغاز تا پایان قاجاریه). تهران: جاودان خرد.
• مدرس تبریزی، محمدعلی. (1374). ریحانهالادب (جلد3، چاپ 4). تهران: خیام.
• مرعشی، سّیدظهیرالدین. (1355). تاریخ تبرستان و رویان و مازندران. (به کوشش محمدحسین تسبیحی). [بیجا]: مؤسسه مطبوعاتی شرق.
• مستوفی. حمدالله. (1362). تاریخ گزیده (چاپ 2). (به اهتمام عبدالحسین نوایی). تهران: امیرکبیر.
• مسعودی، علیبنحسین. (1347). مروج الذهب و معادنالجوهر (جلد 2). (ترجمه ابوالقاسم پاینده). تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
• مهرآبادی، میترا. (1374). تاریخ سلسله زیاری. تهران: نشر دنیای کتاب.
• میرخواند، محمدبن خاوندشاه. (1380). تاریخ روضه الصفا فی سیرهالانبیاء و الملوک و الخلفا: از طاهریان تا سلجوقیان (جلد 4، چاپ اول). تهران: اساطیر.
• نفیسی، سعید. (1344). تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی: تا پایان قرن دهم هجری (جلد اول). تهران: کتابفروشی فروغی.